تبليغاتX
دستور زبان عشق
 

 

پناه می برم به خدا   

                           از جهل و نادانی تو

که خانه مان را ویران تر از همیشه می بینم

پناه می برم به خدا

                           اما می دانم از دست او هم کاری برنمی آید

خدا هم ناامید از تو تنها سر تکان می دهد!!!

|+| نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388 ساعت 10:30 توسط ساجده |

 

سرنوشتمان را خودمان رقم زدیم

 

غفلت تو               آگاهی من

شادی تو              پشیمانی من

         رهایم کن!

|+| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 ساعت 21:12 توسط ساجده |

و ما به دور از تعصبات

کسی را برمی گزینیم

که احیاگر عصبیت جاهلیت است

کجاست برگزیده حق؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

|+| نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388 ساعت 9:57 توسط ساجده |

فتح خرمشهر فتح خاك نيست، فتح ارزشهاي اسلامي است. خرمشهر شهر لاله هاي خونين است. خرمشهر را خدا آزاد كرد."رهبر کبير انقلاب اسلامی،حضرت امام خمينی (قدس سره)

... خرمشهر دروازه‌ای در زمین دارد و دروازه‌ای دیگر در آسمان و تو در جست و جوی دروازه‌ی آسمانی شهر هستی كه به كربلا باز شده است و جز مردترین مردان را به آن راه نداده‌اند. جنگ بر پا شده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به كربلا باز شود.

شقایق‌ها پژمرده می‌شوند، اما عشق و زیبایی ماندگار است...

و به‌راستی آیا زیباتر از این راهی وجود داشت كه خداوند از آن طریق، بهترین بندگان خویش را برگزیند؟ مجاهدان این تقرب را به بهای چشم فرو بستن بر تعلق حیات خریده‌اند و مگر آن متاع ارزشمند را جز به بهایی چنین گران می‌توان خرید؟

خرمشهر شقایقی خون‌رنگ است كه داغ جنگ بر سینه دارد... داغ شهادت. ویرانه‌های شهر را قفسی درهم‌شكسته بدان كه راه به آزادی پرندگانِ روح گشوده است تا بال در فضای شهر آسمانی خرمشهر باز كنند. زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است...

خرمشهر از همان آغاز خونین‌شهر شده بود. خرمشهر خونین‌شهر شده بود تا طلعت حقیقت از افق غربت و مظلومیت رزم‌آوران و بسیجیانِ غرقه‌درخون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر این آفاق می‌توان نگریست؟ آنان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیكرهاشان زیر شنی تانك‌های شیطان تكه‌تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پیوست. اما... راز خون آشكار شد.

آنان را كه از مرگ می‌ترسند از كربلا می‌رانند. مردانِ مرد، جنگاوران عرصه‌ی جهادند كه راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه‌ی آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب كرده‌اند تا فتوت آشكار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد. و مؤ‌انسان حقیقت آنانند كه ره به سرچشمه‌ی فنا جُسته‌اند.

آنان را كه از مرگ می‌ترسند از كربلا می‌رانند. وقتی كار آن‌همه دشوار شد كه ماندن در خرمشهر معنای شهادت گرفت، هنگام آن بود كه شبی عاشورایی بر پا شود و كربلاییان پای در آزمونی دشوار بگذارند...

ای شهید، ای آن كه بر كرانه‌ی ازلی و ابدی وجود بر نشسته‌ای، دستی بر آر و ما قبرستان‌نشینانِ عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون كش.

شهر زمینی خرمشهر در دست دشمن افتاد، اما شهر آسمانی همچنان در تسخیر شهدا باقی ماند. از باطن این ویرانی‌ها معارجی به رفیع‌ترین آسمان‌ها وجود داشت كه جز به چشم شهدا نمی‌آمد. خرمشهر مظهر همه‌ی تجاوز دشمن و مظهر همه‌ی استقامت ما بود و جنگ بر پا شد تا مردترین مردان در حسرت قافله‌ی كربلایی عشق نمانند. در پسِ این ویرانی‌ها معارجی به سال ٦١ هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن، امام عشق، حسین بن علی آغوش تشریف بر گشوده بود. هزاران سال بر عمر زمین گذشته بود و همواره جسم زمین فرسایش یافته بود تا روح آن آباد شود. «كل من علیها فان و یبقی وجه ربك ذوالجلال و الاكرام.»    سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی

|+| نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 ساعت 12:57 توسط ساجده |

 

 

 

 

 

 

مي‌خواستم
         شعري براي جنگ بگويم
ديدم نمي‌شود
ديگر قلم زبان دلم نيست
گفتم:    
    بايد زمين گذاشت قلمها را 
ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست
بايد سلاح تيزتري برداشت
بايد براي جنگ 
         از لوله تفنگ بخوانم 
                 ـ با واژه فشنگ ـ
مي‌خواستم
         شعري براي جنگ بگويم
شعري براي شهر خودم ـ دزفول ـ
ديدم كه لفظ ناخوش موشك را 
بايد به كار برد
اما 
     موشك
       زيبايي كلام مرا مي‌كاست
گفتم كه بيت ناقص شعرم 
           از خانه‌هاي شهر كه بهتر نيست
بگذار شعر من هم 
           چون خانه‌هاي خاكي مردم 
                     خرد و خراب باشد و خون‌آلود
بايد كه شعر خاكي و خونين گفت
بايد كه شعر خشم بگويم
شعر فصيح فرياد
        ـ هر چند ناتمام ـ
گفتم:
در شهر ما
       ديوارها دوباره پر از عكس لاله‌هاست
اين جا
       وضعيت خطر گذرا نيست
آژير قرمز است كه مي‌نالد 
تنها ميان ساكت شبها 
            برخواب ناتمام جسدها
خفاشهاي وحشي دشمن 
            حتي ز نور روزنه بيزارند
بايد تمام پنجره‌ها را   
            با پرده‌هاي كور بپوشانيم
اين جا 
ديوار هم 
     ديگر پناه پشت كسي نيست
كاين گور ديگري است كه استاده است
                                 در انتظار شب
ديگر ستارگان را
                 حتي
                     هيچ اعتماد نيست
شايد ستاره‌ها 
          شبگردهاي دشمن ما باشند
اين جا 
       حتي
         از انفجار ماه تعجب نمي‌كنند
اين جا 
تنها ستارگان
            از برجهاي فاصله مي‌بينند 
            كه شب چقدر موقع منفوري است
اما اگر ستاره زبان مي‌داشت
چه شعرها كه از بد شب مي‌گفت، 
            گوياتر از زبان من گنگ 
آري
شب موقع بدي است
هر شب تمام ما
با چشمهاي زل‌زده مي‌بينيم
                عفريت مرگ را
كابوس آشناي شب كودكان شهر
هر شب لباس واقعه مي‌پوشد
اين‌جا
هر شام، خامشانه به خود گفته‌ايم: 
امشب
در خانه‌هاي خاكي خواب آلود
جيغ كدام مادر بيدار است 
             كه در گلو نيامده مي‌خشكد؟
اين جا 
گاهي سر بريده مردي را 
                 تنها
                     بايد ز بام دور بياريم
                          تا در ميان گور بخوابانيم 
يا سنگ و خاك و آهن خونين را 
وقتي به چنگ و ناخن خود مي‌كنيم،
در زير خاك گل شده مي‌بينيم: 
زن روي چرخ كوچك خياطي 
                خاموش مانده است
اين جا سپور هر صبح 
                    خاكستر عزيز كسي را 
                          همراه مي‌برد
اين جا براي ماندن
                   حتي هوا كم است
اين جا خبر هميشه فراوان است
اخبار بارهاي گل و سنگ 
                     بر قلبهاي كوچك 
                     در گورهاي تنگ
اما 
من از درون سينه خبر دارم 
از خانه‌هاي خونين 
از قصه عروسك خون‌آلود
از انفجار مغز سري كوچك 
                  بر بالشي كه مملو روياهاست
                  ـ رؤياي كودكانه شيرين ـ 
از آن شب سياه 
آن شب كه در غبار
مردي به روي جوي خيابان 
خم بود 
با چشمهاي سرخ و هراسان 
            دنبال دست ديگر خود مي‌گشت
باور كنيد 
من با دو چشم مات خودم ديدم 
كه كودكي ز ترس خطر تند مي‌دويد
                      اما سري نداشت
لختي دگر به روي زمين غلتيد 
و ساعتي دگر 
مردي خميده پشت و شتابان 
سر را به ترك بند دوچرخه 
                     سوي مزار كودك خود مي‌بُرد
چيزي درون سينه او كم بود...

 
اما 
اين شانه‌هاي گرد گرفته 
چه ساده و صبور 
        وقت وقوع فاجعه مي‌لرزند
اينان 
هرچند 
      بشكسته زانوان و كمرهاشان
استاده‌اند فاتح و نستوه 
                ـ بي هيچ خان و مان ـ 
در گوششان كلام امام است 
            ـ فتواي استقامت و ايثار ـ 
بر دوششان درفش قيام است 
باري 
اين حرفهاي داغ دلم را 
ديوار هم توان شنيدن نداشته است
آيا تو را توان شنيدن هست؟
ديوار!
ديوار سرد و سنگي سيار!
آيا رواست مرده بماني
دربند آن كه زنده بماني؟
نه!
بايد گلوي مادر خود را 
  از بانگ رود رود بسوزانيم 
تا بانگ رود رود نخشكيده است 
بايد سلاح تيزتري برداشت
ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست 

|+| نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت 10:2 توسط ساجده |

 

 

سال ها پیروی مذهب رندان کردم

تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه

قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

سایه ای بر دل ریشم فکن ای سرو روان

که من این خانه به سودای تو ویران کردم

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون

می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

در خلاف آمده ِ عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست

آنچه سلطان ازل گفت بکن آن کردم

دارم از لطف ازل جنّت فردوس طمع

گرچه دربانی میخانه فراوان کردم

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت

اجر صبریست که در کلبه ی احزان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم

حافظ

|+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 ساعت 11:0 توسط ساجده |

<br/><a href="http://s3.tinypic.com/s3lys7.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>     

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
...خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
!خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
– خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
!ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
!هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری

|+| نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 ساعت 13:48 توسط ساجده |

از سلمان هراتی

 

 

دلم گرفته از این روزها ، دلم تنگ است

 میان ما و رسیدن ، هزار فرسنگ است

 مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست

 هزارعرصه برای پریدنم تنگ است

 اسیر خاکم و پرواز سرنوشتم بود

 فرو پریدن در خاک بودنم ننگ است

|+| نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 ساعت 19:10 توسط ساجده |

 

See full size image

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، 

                                                    سرها در گریبان است                                  

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،

 که سرما سخت سوزان است .

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

 

 

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور

 

نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .

بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد بر آسمان  این سرخی بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا! رو چراغ باده  را بفروز شب با روز یکسان است .

 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،

ددلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده ، مهر و ماه ،

زمستان است .

|+| نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 ساعت 13:14 توسط ساجده |

 
 
 
 
 
 

در این جا چهار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ، درهر نقب چندین حجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

از این زنجیریان ؛

 یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی، به ضرب دشنه ای کشته است

از این مردان یکی، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن،

به خون نان فروش سخت دندان گرد، آغشته است

از اینان چند کس، در خلوت یک روز باران ریز، بر راه رباخواری نشسته است

کسانی در سکوت کوچه، از دیوار کوتاهی به روی بام جسته اند

کسانی نیمه شب، در گورهای تازه دندان طلای مردگان را می شکستند

من اما ، هیچ کس را در شب تاریک توفانی نکشته ام

من اما، راه بر مرد رباخواری نبسته ام

من اما، نیمه های شب ، ز بامی بر سر بامی نجسته ام

در این جا چهار زندان است

به هر زندان دو چندان نقب ، درهر نقب چندین حجره

در هر حجره چندین مرد در زنجیر...

در این زنجیریان هستند مردانی که مردار زنان را دوست میدارند

در این زنجیریان هستند مردانی که در رویایشان،

هر شب زنی در وحشت مرگ از جگر بر می کشند فریاد...

من اما، در زنان چیزی نمی یابم؛

 گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش....

من اما، در دل کهسار رویاهای خود؛

جز انعکای سرد آهنگ صبور این علفهای بیابانی،

که می رویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند...

با چیزی ندارم گوش.

مرا گر خود نبود این بند؛

شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان؛

می گذشتم از تراز سرد خاک پست...

جرم اینست!!!

جرم اینست!!!

 

|+| نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387 ساعت 11:23 توسط ساجده |