تبليغاتX
دستور زبان عشق

نیمه شبِ پریشب گشتم دچار کابوس‏
دیدم به خواب حافظ، توى صف اتوبوس 
گفتم: سلام خواجه، گفتا: علیک جانم 
گفتم: کجا روانى ؟ گفتا: خودم ندانم 
گفتم: بگیر فالى، گفتا: نمانده حالى 
گفتم: چگونه‏اى؟ گفت: در بند بى‏خیالى 
گفتم که: تازه تازه شعر و غزل چه دارى 
گفتا که: مى‏سرایم شعر سپید بارى‏ 
گفتم: ز دولت عشق ؟ گفتا که: کودتا شد  
گفتم: رقیب ؟ گفتا: بدبخت کله پا شد 
گفتم: کجاست لیلى ، مشغول دلربایى ؟  
گفتا: شده ستاره در فیلم سینمایى 
گفتم: بگو ز خالش، آن خال آتش افروز  
گفتا: عمل نموده، دیروز یا پریروز 
گفتم: بگو زمویش، گفتا: که مِش نموده 
گفتم: بگو ز یارش، گفتا: ولش نموده 
گفتم: چرا، چگونه؟ عاقل شدست مجنون؟ 
گفتا: شدید گشته معتاد گرد و افیون 
گفتم: کجاست جمشید؟ جام جهان نمایش؟ 
گفتا: خریده قسطى تلویزّیون به جایش‏ 
گفتم: بگو ز ساقى حالا شده چه کاره‏ 
گفتا: شده پرستار یا منشى اداره 
گفتم: بگو ز زاهد، آن رهنماى منزل  
گفتا: که دست خود را بردار از سر دل 
گفتم: ز ساربان گو با کاروان غم‏ها 
گفتا: آژانس دارد با تور دور دنیا  
گفتم: بکن ز محمل یا از کجاوه یادى  
گفتا: پژو دوو بنز یا گلف تُک مدادى 
گفتم که: قاصدت کو؟ آن باد صبح شرقى 
گفتا که: جاى خود را داده به فکس برقى 
گفتم: بیا ز هدهد جوییم راه چاره 
گفتا: به جاى هدهد دیش است و ماهواره‏ 
گفتم: سلام ما را باد صبا کجا برد 
گفتا: به پست داده ، آوُرد یا نیاوُرد ؟ 
گفتم: بگو ز مشکِ آهوى دشت زنگى 
گفتا که: ادکلن شد در شیشه‏هاى رنگى‏ 
گفتم: سراغ دارى میخانه‏اى حسابى 
گفت: آن چه بود از دم گشته چلوکبابى 
گفتم: بیا دو تایى لب تر کنیم پنهان  
گفتا: نمى‏هراسى از چوب پاسبانان 
گفتم: شراب نابى تو دست و پات دارى  
گفتا: به جاش دارم وافور با نگارى‏ 
گفتم: بلند بوده موى تو آن زمان ها 
گفتا: به حبس بودم از ته زدند آن ها 
گفتم به لحن لاتی: ‌«حافظ ما رو گرفتى ؟» 
گفتا: ندیده بودم  هالو به این خرفتى

 

+ نوشته شده توسط ساجده در یکشنبه یکم آذر 1388 و ساعت 21:57 |
يادگارانِ ماندگار
008292.jpg
علي اصغر محمدي
دكتر احمد خاتمي، استاد گروه زبان و ادبيات فارسي دانشگاه شهيد بهشتي است كه تحقيقاتي از وي در زمينه هاي ادبيات فارسي، تاريخ و دين به چاپ رسيده است.
شرح مشكلات تاريخ جهانگشاي جويني، تاريخ ادبيات ايران در دوره بازگشت (در دو جلد)، مقابله و تصحيح منطق الطير عطار، فرهنگ علم كلام، فرهنگنامه موضوعي نهج البلاغه، ترجمه و تكلمه احاديث مثنوي و گزيده حديقه سنايي، از مهم ترين آثار وي است.اخيراً مطلع شديم فرهنگنامه موضوعي قرآن كريم كه توسط دكتر خاتمي فراهم آمده، از سوي دفتر نشر فرهنگ اسلامي چاپ و منتشر شده است. همزمان با انتشار اين مجموعه گفت وگويي با وي انجام داده ايم كه در پي مي آيد.
* آقاي دكتر خاتمي، لطفاً درباره اثر جديدتان يعني فرهنگنامه موضوعي قرآن كريم توضيحاتي ارايه دهيد.
- بايد عرض كنم كه اين فرهنگنامه در سه جلد و در حدود چهار هزار صفحه از سوي دفتر نشر فرهنگ اسلامي منتشر شده است و حاوي هزاروچهارصد مدخل و در واقع دربرگيرنده تمام موضوعاتي است كه به نحوي در قرآن كريم به آنها اشاره شده است. اين موضوعات كه عمدتاً با توجه به تفاسير معتبر قرآن كريم استخراج شده، به ترتيب حروف الفبا منظم و مدون شده است تا خوانندگان و پژوهندگان بتوانند به آساني از اين فرهنگنامه استفاده كنند.
* روش استفاده از اين فرهنگنامه چگونه است؟
- در اين فرهنگنامه، فهرست مداخل وجود دارد كه ابتدا پژوهندگان مي توانند با مراجعه به آن مدخل مورد نظر را جست و جو و به شماره صفحه اي كه مقابل آن نوشته شده، مراجعه كنند و آيات مورد نظر خود را بيابند. علاوه بر فهرست مداخل، فهرست راهنما هم براي مجموعه طراحي شده است. فايده اين فهرست آن است كه خواننده اگر موضوع مورد نظر خود را در فهرست مداخل پيدا نكند، مي تواند به فهرست راهنما مراجعه كند و به موضوع مورد نظر خود از طريق ارجاعات فهرست راهنما دست يابد.
جداي از اين، فهرستي هم تحت عنوان فهرست موضوعاتي كه در قرآن بدانها تصريح نشده داريم كه پژوهندگان را با ارجاع به شماره آيات و سوره به متن قرآن كريم راهنمايي مي كند. با اين ترتيب مي توانيم بگوييم هم موضوعات اصلي و فرعي، مصرح يا ضمني قرآن كريم را مي توان در اين مجموعه يافت.
* به نظر جناب عالي، انجام اين كار چه ضرورتي داشته است؟
- حقيقت اين است كه درباره قرآن كريم كارهاي بسياري صورت گرفته و از زمان هاي گذشته از سوي مسلمانان و حتي غيرمسلمانان تحقيقات گسترده اي درباره قرآن انجام شده است كه بخشي از اين تحقيقات، فرهنگ ها و فهرست هاي موضوعي قرآن كريم است. كشف الايات ها، كشف المطالب ها، معجم ها، فهرست ها و... از اين نوع اند. علاوه بر اين، تفاسير قرآن كريم و ترجمه ها را هم بايستي اضافه كرد اما اين نكته را هم بايد عرض كنم كه با همه اين تحقيقات گسترده، هنوز هم بايد درباره قرآن كار كرد. فرهنگنامه موضوعي قرآن كريم از اين جهت ضرورت داشت كه ما تاكنون فرهنگ موضوعي و يا طبقه بندي آيات كريم را به اين گونه نداشته ايم كه در ذيل هر مدخل، آيات مربوط به همراه ترجمه و احياناً توضيحات به صورت پاورقي آمده باشد.
همه فهرست هايي كه براي قرآن كريم است، شماره هاي آيات و سور را داده اند و پژوهشگر بايد به متن قرآن مراجعه كند و آيات مورد نظر خود را در متن قرآن بيابد و كنار هم بگذارد. در فرهنگنامه موضوعي اين كار براي محقق انجام شده است مضافاً اين كه فهرست ها معمولاً با توجه به الفاظ و اصطلاحات تنظيم شده، اما در اين مجموعه، علاوه بر الفاظ و عبارات و اصطلاحات، مفاهيم هم- با توجه به تفاسير- مورد نظر بوده است.
008286.jpg
* ويژگي هاي اين فرهنگنامه را در چه نكاتي مي بينيد؟
- اين فرهنگنامه به نظرم مزايايي دارد كه از آن جمله است:
- فهرست هاي متعدد يعني فهرست مداخل، فهرست راهنما، فهرست تكميلي كه قبلاً به آنها اشاره كردم.
- مقدمه اي درباره سابقه تحقيقاتي كه درباره قرآن كريم انجام شده است از قبيل تفاسير، ترجمه ها، فهرست ها، معجم ها و...
- كلياتي در باره سور قرآن كريم كه مي تواند خوانندگان را با نام سوره ها و موضوع كلي سوره ها اجمالاً آشنا كند.
- پاورقي هايي كه در ذيل بعضي مداخل براي اطلاع بيشتر خوانندگان آمده است.
- كلياتي در باره شأن نزول آيات قرآن كريم به ترتيب شماره سوره و شماره آيه كه در پايان مجموعه آمده است.
* دليل آوردن شأن نزول چيست؟
- ببينيد در ذيل بعضي مداخل، بعضي آيات را آورده ايم كه ممكن است براي خوانندگان در مرحله نخست چندان مناسب به نظر نرسد. براي رفع اين ابهام شأن نزول مي تواند كمك كند. براي اين كار پژوهشگر و خواننده مي تواند به بخش پاياني فرهنگنامه كه شأن نزول را به اختصار آورده، مراجعه كند و رابطه معنايي و منطقي بين آيه و مدخل را پيدا كند.
* در ذيل بعضي مداخل مطالبي به صورت پاورقي آمده است، دليل اين كار چيست؟
- توضيحاتي كه به صورت پاورقي در ذيل بعضي از مداخل آمده است، به خواننده كمك مي كند تا مقصود و مفهوم دقيق تري از مداخل را در ذهن داشته باشد. برخي از اين مداخل- اصطلاح فقهي يا كلامي و يا مداخل مربوط به اشخاص و اعلام است. گاهي هم توضيحاتي كه به صورت پاورقي آمده است درباره معاني خاصي است كه در ضمن آيات آن مدخل آمده است. مثلاً در ذيل مدخل رنگ ها يا پوشيدني ها يا اعداد، معاني لغات و اصطلاحاتي كه به معناي رنگ يا لباس يا شماره ها و اعداد است آمده و يا مثلاً در ذيل آل محمد(ص) كه به عنوان مدخل آورده ايم و البته جزو مدخل هايي كه در آيات تصريح به آل محمد نشده، هر آيه اي را با توجه به نظر مفسران انتخاب كرده ايم و براي اطمينان خواننده مآخذ مورد استفاده را درباره هر يك از آيات به صورت پاورقي آورده ايم.
* آقاي دكتر خاتمي انگيزه شما از تدوين اين فرهنگنامه چه بوده است؟
- از سال هاي پيش احساس كردم كه در حوزه علوم انساني نيازمند به تدوين فرهنگ هاي موضوعي هستيم تا محققان بتوانند راحت تر و بهتر و با صرف وقت كمتري به تحقيقات خود بپردازند. از اين رو، به نظر رسيد كه در سه موضوع مي توان كار تدوين فرهنگنامه ها را تدارك ديد. يكي قرآن كريم، ديگر نهج البلاغه و سوم هم شعر فارسي. كه بحمدالله هر سه آنها بعد از گذشت بيش از هفت سال انجام پذيرفت و بحمدالله فرهنگنامه موضوعي نهج البلاغه در سال ۸۱ منتشر شد كه در سال ۸۲ هم تجديد چاپ گرديد و فرهنگنامه موضوعي قرآن كريم نيز امسال به چاپ رسيد و ديوان موضوعي شعر فارسي هم كه نزديك بيست و پنج هزار صفحه است در بيست و دو جلد كه به خواست خداوند به زودي منتشر خواهد شد. به هر حال غرض اين بوده كه با انتشار اين مجموعه ها بتوانيم خدمتي در حوزه پژوهش هاي علوم انساني داشته باشيم و كار را بر پژوهشگران اين حوزه آسان كنيم.
* همان طور كه خود شما هم اشاره كرديد اين فرهنگنامه علاوه بر متن قرآن، ترجمه آيات را هم دارد. آيا از ترجمه هاي قرآن كريم هم در ترجمه آيات فرهنگنامه استفاده كرده ايد؟
- بله، ما اصولاً درصدد ترجمه آيات نبوده ايم، زيرا اين كار را چندان لازم و ضروري نمي دانستيم. بيشتر سعي داشتيم تا ترجمه اي گويا و رسا براي آيات بياوريم، لذا ترجمه را با توجه به ترجمه هاي معتبر قرآن فراهم آورديم و از ترجمه هاي معتبري مانند ترجمه مرحوم الهي قمشه اي، مرحوم فيض الاسلام، ترجمه هاي فولادوندو ديگران استفاده كرده ايم و البته در مواقع و مواضع زيادي به تفاسير هم مراجعه شده است و در مجموع ترجمه خاصي كه سعي كرده ايم هم دقيق باشد و هم ادبي.
* آقاي دكتر در ضمن ترجمه، به مطالبي برمي خوريم كه داخل قلاب به عنوان توضيح آورده شده است. اين كار چه فايده اي دارد؟
- طبيعي است كه در فرهنگنامه موضوعي، ترتيب آيات به شكل متن قرآن نيست. آيات براساس موضوعات منظم شده و خيلي طبيعي است كه با پراكنده شدن آيات، مفاهيم آيات آن گونه كه بايد به ذهن خواننده منتقل نشود. براي رفع اين مشكل در مواقع ضروري مطالبي با توجه به تفاسير آيات داخل در [] آمده است تا در انتقال مفاهيم آيات به خواننده كمك كند.
* از چه تفاسيري بيشتر استفاده كرده ايد؟
- از ترجمه تفسير مجمع البيان، از تفسير ابوالفتوح رازي، الميزان، نمونه و بعضي تفاسير ديگر كه هم در تشخيص موضوع آيات، هم در توضيح بين ترجمه ها و هم در بيان شأن نزول آيات از آنها استفاده شده است.
* از چه منابعي در توضيح و تفسير اصلاحات فقهي كه به صورت پاورقي در اين فرهنگنامه آمده، استفاده شده است؟
- تقريباً همه منابع مربوط به آيات الاحكام را ديده ايم. آيات الاحكام مرحوم مقدس اردبيلي، يعني زبده البيان و ديگر كتاب هايي كه درباره آيات الاحكام تأليف شده تا دوره معاصر مثل كار مرحوم خزائلي را ملاحظه كرده ايم و آن آياتي را كه فقها و متخصصان اين علم به عنوان مستندات احكام فقهي خودشان در نظر داشتند، شناسايي و هر كدام را در جاي خود آورده ايم.
البته بديهي است كه اين نوع مداخل كاملاً تخصصي است و عموم مردم نمي توانند از اين مداخل استفاده كنند و اين مداخل ويژه صاحب نظران، طلاب و دانشجويان علوم اسلامي است.
* به نظر شما اين نوع فرهنگنامه ها براي عموم چه استفاده اي دارد؟
- به نظرم مي رسد علاوه بر استفاده اي كه پژوهشگران از اين فرهنگنامه خواهند داشت، اين فرهنگنامه مي تواند براي عموم جنبه كاربردي داشته باشد و خوانندگان بتوانند با مراجعه به اين فرهنگ نظر كلي قرآن كريم را درباره موضوع مخصوصي ببينند.
علاوه بر اين به نظرم مي رسد كه طبقه بندي آيات مي تواند جاذبه هاي خاصي را براي خوانندگان فراهم كند تا با انگيزه بيشتري آيات قرآن را بخوانند و يا آيات قرآن را به صورت موضوعي حفظ كنند. و يكي از اهدافي هم كه در اين كار مد نظر بوده است و البته در كار فرهنگنامه نهج البلاعه هم همين هدف را در كنار اهداف ديگر داشته ايم، فراهم آوردن زمينه هاي لازم براي انس و الفت بيشتر با قرآن و نهج البلاغه است. زيرا اين نوع مجموعه ها آيات قرآني را و كلمات حضرت علي(ع) را به صورت كاربردي تر و منظم تر در اختيار خواننده مي گذارد و از اين جهت مي تواند استفاده عمومي هم پيدا كند.
* به عنوان سخن آخر اگر مطلب ديگري داريد، بفرماييد.
- مطلب خاصي ندارم، جز اين كه اميدوارم اين كار مورد رضاي خدا و قابل بهره برداري براي پژوهشگران در حوزه هاي علوم قرآني قرار بگيرد و اين كار كه در نوع خود بي نظير است و البته اشكالاتي هم ممكن است داشته باشد، بتواند با تذكرات و اصلاحات استادان و دانشمندان محترم به كمال برسد و مجموعه اي كامل و بي نقص در اختيار عالمان قرار گيرد.در همين جا لازم است از همه كساني كه مرا در انجام اين خدمت فرهنگي كمك كرده اند، سپاسگزاري كنم و از خداي بزرگ براي همه آنان اجر و پاداش مسألت نمايم.
+ نوشته شده توسط ساجده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 و ساعت 10:59 |
شعر خيام در مصاحبه با دكتر منصور ثروت
خيام را شاعر نخوانيم
سعيد كيائى
بيست و هشتم ارديبهشت ماه سالروز بزرگداشت حكيم، عارف، رياضيدان، منجم و شاعر نيشابورى، ابوالفتح و يا به قولى ابوحفض غياث الدين عمر ابن ابراهيم نيشابورى، خيام بود.
در باره اين فيلسوف ـ شاعر نيشابورى با دكتر منصور ثروت، عضو هيأت علمى دانشكده ادبيات و زبانشناسى دانشگاه شهيد بهشتى تهران صحبت كرديم. دكتر ثروت تاكنون ۱۶ عنوان كتاب در زمينه هاى مختلف ادبيات و نقد ادبيات منتشر كرده است و به تحقيقات جامعى در باره خيام نيز پرداخته است.
292068.jpg
* زندگى خيام لايه هاى مختلفى دارد؛ خيام فيلسوف، خيام منجم، خيام رياضيدان، خيام شاعر و لايه هاى ديگر، از سوى ديگر دوستان مختلفى داشته، و معاشراتى با طرز فكر هاى متفاوت. كه گاهى مورخان مختلف منكر اين رفت و آمد ها هم شده اند. اين مسائل و مسائل ديگرى كه در ادامه درباره آنها حرف خواهيم زد شناخت خيام را سخت مى كند. براى شناخت خيام بايد كدام راه را پى بگيريم؟
اين حرف كه خيام فردى چند لايه است حرفى بسيار درست است. ولى تا جايى كه ما با توجه به مستندات موجود مى خواهيم شرح حال او را جست وجو كنيم مى بينيم در منابعى كه تا دويست سال بعد از فوت خيام موجود است، خيام به عنوان يك شاعر شناخته شده نيست.
اگر سال وفات خيام را سال ۵۱۷ هجرى در نظر بگيريم، تذكره ها و تاريخ هايى كه از خيام نام برده اند به چهار مقاله عروضى استناد و گاهى چيزهايى به آن اضافه كرده اند.
قديمى ترين مأخذى كه از خيام صحبت مى كند چهارمقاله نظامى عروضى سمرقندى است كه در آن فقط بحث منجم بودن ايشان مطرح شده است و جالب اين كه خيام منجم به برداشتى كه آن روز از منجم بوده اعتقادى نداشته. مى دانيم كه در آن دوران منجمان ساعات سعد و نحس را براى پادشاهان معين مى كردند. در يكى دو مقاله از مقالات چهارمقاله كه در باره نجوم صحبت شده، مثال ها و داستان هايى از اين قضيه آورده است و در آخر از زبان خيام به اين نتيجه مى رسد كه ستاره شناسى كه به اين نوع كار ها مى پردازد كمى بايد از شانس بهره ببرد، يا اين كه جنون همراهش باشد. و وقتى از خود خيام بطور دقيقتر درباره اين پيشگويى ها سؤال مى شود او معتقد است كه از صور ستارگان نمى توان پيش بينى كرد كه چه اتفاق هايى رخ خواهد داد.
اما عوفى كه نخستين تذكره ما، لباب الالباب را در قرن هفتم نوشته اصلاً از خيام نام نبرده يا تذكره دولتشاه سمرقندى كه در قرن نهم تأليف و در سال ۸۹۲ ترجمه شده است از خيام بطور مستقل نام نبرده، بلكه در شرح احوال شاهپور اشعرى كه از اقوام خيام است نامى از او برده است. بقيه متون موجود از او به عنوان حكيم، فيلسوف، رياضيدان نام برده است و اشاره كوتاهى كرده است كه از او اشعارى نيكو به فارسى و تازى هم هست. باز جلوتر كه مى آييم در آثارى مثل ابن خلقان و ابن شاكر يا حاج خليفه در كشف الذنون ذيل عنوان جبر يا ذيل ذيج ملكشاهى از او نام مى برند. به اين ترتيب مى توانيم بگوييم بيش از دو قرن بعد از فوت خيام وقتى از او بحث مى شود از او به عنوان يك شخصيت فيلسوف، رياضيدان و منجم ياد مى شود. شايد قديمى ترين مأخذى كه از او شعر نقل كرده ـ و البته بحثى هم اطراف او انجام نداده ـ كتاب مرصادالعباد نجم رازى بوده كه آن هم در سال ۶۲۰ در حدود ۱۰۰ سال بعد از فوت خيام نوشته شده است. در مرصادالعباد در باره دهرى بودن خيام انتقادى به او شده، درهمانجاست كه رباعى معروف خيام براى نخستين بار نوشته مى شود :«در دايره اى كآمدن و رفتن ماست ‎/ آنرا نه بدايت نه نهايت پيداست ‎/ كس مى نزند دمى در اين معنى راست ‎/ كاين آمدن از كجا و رفتن به كجاست» و رباعى ديگرى كه بعد ها دستمايه اصلى صادق هدايت هم شده است.
* آخن بام، فرماليست روسى كه كارهايى درباره زندگى شاعران شرقى انجام داده مى گويد: زندگى شاعر را نمى توان از شعرش شناخت، چرا كه شاعر ها اگر ربطى ميان شعر و زندگى شان باشد در آن است كه آنها زندگى را در شعر پنهان مى كنند، و از سوى ديگر در حكمت شرقى نمى توانيم از اين بحث كه «از كوزه همان برون تراود كه در اوست» به راحتى بگذريم. تقابل اين دو نظريه درباره خيام چطور است؟
همانطور كه جامعه و مجموعه فرهنگى اى كه شاعر در آن زندگى مى كند در شعر تأثير دارد مسلماً سواد و معلومات فردى هر شاعر و نويسنده اى نيز در پرورش شعرش مؤثر است. در اين شكى نيست. خيام اگر فيلسوف نبود اگر رياضيدان نبود شعرش اينطور از آب در نمى آمد، چون در نگاه او، خلقت و هستى و حضور و وجود ما در درون اين هستى شكل ديگرى پيدا مى كرد.
از طرف ديگر، مى دانيم كه چون سرودن دو بيت در وزن رباعى كار ساده اى به نظر مى آيد، در ادبيات فارسى و در قالب رباعى شعر بسيار داريم، از معروفترين شاعر پارسى مولانا مثال مى زنم، او هزار و نهصد و هشتاد و سه رباعى دارد، در مقابل خيام كه۷۰ تا ۷۵ رباعى دارد، چطور مى شود اين تعداد اندك برتر از باقى رباعى ها مى شود؟
و مى بينيم كه هر كس كه مى خواهد رباعى بشنود و بخواند جز خيام به سراغ كس ديگرى نمى رود. اين عمق از همان انديشه فلسفى، رياضيدان بودن و منجم بودن و وسعت نظرى كه خيام با نگاه كردن در كهكشان به او مى رسد، در شعر خيام به وجود آمده.
با اين همه به نظر من خيام هيچ وقت ادعاى شاعرى نداشته است و اهميت هم نمى داده است. اينطور از شواهد تاريخى پيداست كه خيام رباعى ها را در خلوت خود و در جمع هاى بسيار دوستانه به تفريح مى خوانده و اهميت هم نمى داده كه به عنوان يك شاعر مطرح بشود يا نشود. اما وقتى كه رباعى هاى او منتشر شد به علت عمق معنايى كه داشت ذهن قشرهاى مختلف، اعم از بى سواد يا با سواد را به خود مشغول كرد. اين ابيات، اين رباعى ها و اين جاودانه ها يك ويژگى عميق دارند و آن فكر عميق، عالى و جهانشمول خيام است.
بايد دقت كنيم كه همه فرضيه هايى كه در متون ادبى وجود دارد چه تحليل از درون متن و چه تحليل از بيرون متن چه نقد داخلى و چه نقد خارجى هر كدام ارزش خودشان را دارند. نگاه يك سويه يا بر اساس يكى از ديدگاه هاى مختلفى كه در نقادى وجود دارد تماميت اثر را نمى تواند مورد كنكاش قرار بدهد، ما ناچار هستيم كه تلفيقى از اين ها را هميشه در ذهن داشته باشيم.
* چرا خودش در آن روزگار به شعرش اهميت نمى داده؟
شاعرى در آن ايام يك كار حرفه اى بوده، در آن دوره يا شاعر ها در دربار بودند، و مثل يك مستخدم خدمت عرضه مى كردند يا در جرگه اهل عرفان بودند كه براى خودشان تشكيلات خاص داشته و بيان و فلسفه شان را به زبان شعر مى گفتند. بنا بر اين در آن تاريخ خارج از اين دو گود شاعر نداريم، خيام هم نمى خواسته جزو يكى از اين دو جرگه قرار بگيرد، چون يا بايد دربارى مى شده يا در رده ديگرى خودش را جزو اهل عرفان جا مى كرده؛ خيام به احتمال قوى بيشتر در بخش تخصصى خودش كه طبيعيات و علوم محض و فلسفه باشد علاقه به كار داشته، و براى تفنن هم شعر گفته، لابد شعر، نوعى استراحت براى او محسوب مى شده است.
* آيا مى توانيم بگوييم خيام شاعر، خيام رياضيدان و منجم را تحت الشعاع خود قرار داده است؟
مهمترين لايه از لايه هاى مختلف خيام كه براى دو يا سه قرن اول بعد از خيام مطرح بوده همان مراتب علمى و فلسفى او بوده اما بعد ها، وقتى رباعى هاى او منتشر مى شود مى توانيم بگوييم كه عنصر شاعرى او بقيه ويژگى هاى علمى او را تحت تأثير قرار داده است.
اما اين را بايد در نظر بگيريم كه ما چون اهل ادب هستيم و از بقيه آثار خيام در رياضيات و جبر چيزى متوجه نمى شويم، اين نظر را داريم. براى رياضيدان ها هم همينطور است چون آنها از شعر خيام چيزى نمى دانند، شايد اعتقاد ديگرى داشته باشند. وقتى خيام در دوره خودش كارى بى نظير در جبر و رياضيات انجام مى دهد، براى رياضيدان ها اهميت بيشترى پيدا مى كند.
از سوى ديگر وقتى رباعى هاى اندك او با شعر ما سنجيده مى شود، مى بينيم كه شعر او يك شاهكار است، اين است كه در نظر ما خيام باز به يك شاهكار بسيار بزرگ تبديل مى شود، بدون شك بخش دوم كارهاى خيام، يعنى كار هاى علمى او نيز در ميان اهل آن علم ارزش هاى خاص خودش را دارد.
شعر خيام كهنه نمى شود. اين كه روز به روز شاعرى او بر دانشمندى اش غلبه مى كند به همين علت است. چون علم زود پيشرفت مى كند اما نكاتى كه خيام در شعر مطرح مى كند هنوز هم مطرح است. ما با تمام علايقى كه داريم و اعتقادمان كه انسان نسبت به قديم اختيار بيشترى دارد باز هم بخشى از زندگى خودمان را به ناچار به جبر مى سپاريم. اين كه در كجا به دنيا مى آييم يا اصلاً دوست داريم كه به دنيا بياييم يا به دنيا نياييم را كه كسى از ما سؤال نمى كند، انسان ناخواسته به دنيا مى آيد و در شرايطى زندگى مى كند و هميشه از سوى شرايطى خارجى به زندگى او فشارهايى وارد مى شود. يعنى ما كه انسانيم مختار در شرايط و دايره خاصى هستيم. خيام به اين پيچيدگى هاى ذهنى مى پردازد كه هر روز براى ما سؤال مى شود، به همين خاطر است كه شأن خيام روز به روز بالاتر مى رود.
291915.jpg
* تحير سؤال آفرين در شعر خيام، عُقلايى برخورد كردن او با جهان و آفريننده را نشان مى دهد، چرا كه مولانا عقلايى برخورد نمى كند و براى سؤال هاى خودش پاسخ پيدا مى كند. اين عُقلايى برخورد كردن او و به ناخود آگاه غير عقلايى برخورد كردن مخاطبان او آيا منشأ سوء تأويل ها و برداشت هايى از شعر او نمى شود؟ گاهى احساس مى شود نويسندگان و پژوهشگران در فاصله عقلايى برخورد كردن و نكردن با او حيران مى شوند و اعتقادات خود را به شعر و زندگى خيام القا مى كنند.
بسيارى هستند كه خيام وار نگاه مى كنند اما هيچگاه چنين تعبيرهايى از شعر آنها نمى شود. دليل برخورد راحت تر با شعر حافظ با همان مضمون خيام آن است كه ما بنا را بر آن گذاشته ايم كه، حافظ عارفى است كه تفكر او در محدوده عرفان اسلامى است و درنتيجه مى او را فراتر از مى مست كننده و مسكر در نظر مى گيريم و تعبيرات گوناگونى برايش درست مى كنيم و مى گوييم هدف حافظ انتقاد اجتماعى است براى ريا كاران. همين كار را هم خيام كرده، اما كمى صريح تر. خيام مى گويد:«آن ها كه محيط فضل و آداب شدند ‎/ در جمع كمال شمع اصحاب شدند ‎/ ره زين شب تاريك نبردند برون ‎/ گفتند فسانه اى و در خواب شدند» در واقع اعتراض به هستى نيست، اعتراض به وضعيت و شرايط خاصى است و اشاره به عالم نمايانى كه معتقدند خيلى چيز ها مى دانند اما خيام با اين همه علم در آخر به جايى مى رسد كه چيزى هنوز نمى داند. اين فكر بسيار ساده اى است كه قبل از او ابو شكور بلخى هم آن را گفته :«تا بدانجا رسيد دانش من ‎/ كه بدانم همى كه نادانم» يا حافظ كه بعد از او آمده مى گويد:«جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه ‎/ چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند». شاعران زيادى داريم كه نوع ديگرى مى گويند، باز هم حافظ خيلى رندانه مى گويد: «برو اى زاهد و دعوت نكنم سوى بهشت ‎/ كه خدا در ازلم بهر بهشتم نسرشت» ولى خيام شكل ديگرى گفته:«ايزد چو نخواست آنچه من خواسته ام ‎/ كى گردد راست آنچه من خواسته ام؟ ‎/ گر هست صبا آنچه او خواسته است ‎/ پس جمله خطاست آنچه من خواسته ام» اين كفر آميزتر است اما شعر حافظ هم از اين دست كمى ندارد. منتها ما حافظ را عارف مى دانيم اما خيام را نه، بنا بر اين حرف او عجيب به نظر مى آيد.
بنابراين فكر خيام با همان شخصيتى كه ما از او ترسيم مى كنيم يعنى يك متفكرِ فيلسوف رياضيدان مسلمان، بايد بررسى شود.

البته اين را بايد توجه داشته باشيم كه وقتى قصد داريم از خيام رباعى نقل كنيم بايد با احتياط اين كار را انجام دهيم، چرا كه او تعداد اندكى رباعى گفت و محكوم به الحاد شد، اما بخاطر فضاى بسته آن روزگار ديگران سرودند و به نام خيام منتشر كردند.
از آن گذشته هيچوقت نبايد محيطى كه شاعر در آن زندگى مى كند را فراموش كنيم. دوره اى كه خيام در آن زندگى مى كرد دوره اى است كه از نظر فرهنگ، وضعيت و شرايط اجتماعى، بسيار پيچيده است. چه در رده متفكران و چه در رده سياست اگر در نظر بگيريم با دوران پيچيده اى روبه رو خواهيم شد. حال شاعرى كه در عين حال فيلسوف هم هست، تفكر او هم تفكرى بسيار والاتر از اهل زمان خودش است، با اين شرايط و وضعيت اجتماعى و سياسى و حتى دينى چطور مى تواند ابلاغ معنى و مفهوم كند؟
لاادرى گرى خيام مثل شوپنهاور مى ماند. او شك مى كند كه پاسخ دقيقترى را پيدا كند به همين خاطر است كه از نظر بسيارى از فقها و دانشمندان عصر خود، محكوم و مطرود است. شايد يكى از دلايلى كه مى گويند خيام بخل داشته و علمش را به ديگران منتقل نمى كرده اين بوده كه او در دوره خودش مشترى نداشته. دانشجوى واقعى و حقيقت جوى واقعى وجود نداشته.
اول بايد ببينيم كه خيام يك موجود خدانشناس است يا نه. اگر اين را براى خودمان تا حدودى حل كنيم باقى نكات را متوجه خواهيم شد و تعبير و تفسير ما دچار دگرگونى مى شود. در اين كه خيام فردى است با اعتقاداتى در چارچوب نظام و تفكر اسلاميِ قرنى كه مى زيسته، شكى نيست. وقتى به ما گزارش هايى كه از زندگى او مى دهند مى بينيم كه او به معاد و به حسابرسى معتقد است، به گزارش دامادش آخرين لحظات زندگى خيام اينگونه مى گذرد كه او كتاب شفاى بو على سينا را مى خواند و به بخش خاصى از آن توجه مى كند و بعد مى گويد: خدايا تو را به اندازه اى كه قدرت داشتم شناختم. و بعد سر به سجده مى گذارد و مى ميرد. اين رفتار نشان مى دهد كه خيام در چارچوب تفكر الهى به قضايا و مطالب نگاه مى كند. پس ما بايد نوع ديگرى به شعر خيام نگاه كنيم. پس مى توانيم بگوييم، اين كه بعضى ادعا مى كنند خيام يك دهرى است، در اين معنى كه او خدا را نمى شناسد و به قيامت اعتقادى ندارد و به تناسخ معتقد است، نمى تواند درست باشد. آنها كه از بعضى رباعيات او بوى كفر استشمام مى كنند بايد ديدشان را عوض كنند.
* به طور مثال صادق هدايت از شرقى ها و وِكِپه از انديشمندان قرن نوزدهم غرب خيام را به دسته پوچگرايان كشانده اند. آيا دليل آن ايجاد نشدن آن هاله تقدس است يا كم اطلاعى صاحبان اين نوع تفكر از تفكر شرقى كه خيام پيرو آن بوده؟
اول از همه بايد متوجه باشيم كه شعر هميشه امكان برداشت هاى وسيعترى را به خواننده مى دهد. خواننده هر چه با سوادتر باشد تفسير عميق ترى از شعر مى كند، و اين بستگى به نظام هاى فكر و جهان بينى كه در ذهن مخاطب است دارد.
اگر على دشتى خيام را يك آدم خوشگذران و بارى به هر جهت و دم را غنيمت شمار فرض كرده، به اين خاطر است كه دشتى در «فتنه» يا در «جادو» ى خودش هم همينطور است. در بقيه شاعرانى هم كه او تفسير و تحليل كرده است اين نگاه مشترك است. خودش يك شاعر خوش برخورد خوش زبان اشرافى است و همه را همانطور مى بيند. از طرف ديگر نويسنده بد بينى مثل صادق هدايت، از خيام شاعرى درست كرده است كه به زمين و زمان بد مى گويد و منفى بافى مى كند و براى آخرت اهميتى قائل نيست و فضاى غم انگيز و نا اميد از كل خلقت درست مى كند. اشخاص ديگرى هم هستند كه مى توانيم بگوييم متوسط نگاه كرده اند. مثلاً شبلى لُمانى در تاريخ ادبيات خودش، از خيام چهره اى معرفى مى كند كه نه اولى است و نه دومى.
اما در كل معنى لاادرى گرى خيام نه كفر است و نه نادانى. سؤالاتى كه خيام مطرح كرده را يك آدم بى سواد انجام نداده است. خيام مى پرسد كه ما چرا به دنيا آمده ايم؟ يا به كجا مى رويم؟ يا اين كه اختيار آمدن و رفتن ما كه دست خودمان نيست!؟ اين ها سؤال هايى است كه هم يك آدم عامى مى تواند مطرح كند و هم يك فيلسوف. اما شكى كه نزد يك فيلسوف است سواى شك يك فرد عامى است. او كنكاش هاى خود را كرده و به نقطه اى رسيده كه نمى تواند جواب پيدا كند. اينجاست كه طرح سؤال مى كند تا به عمق قضيه بيشتر پى ببرد. اما تعميم دادن اين قضيه براى مردم عامى خوب نيست. فيلسوف سعى مى كند راه تازه اى پيدا كند.
291912.jpg
حيرت خيام، حيرت يك منجم، يك فيلسوف و يك رياضيدان است. اين شك همان شك فلسفى است و پايه تمام دانش هاست. وقتى مى گويد :«كوزه گر دهر چنين جام لطيف ‎/ مى سازد و باز بر زمين مى زندش» نمى خواهد اعتراض كند؛ او مى خواهد ببيند فلسفه اين آمدن ها و رفتن ها چيست. چطور مى شود تعبيرش كرد و چطور مى شود راحت زندگى كرد؟
* ما تا اينجاى بحث خيام را فلسفى خوانديم. و نه فقط ما، بسيارى از آنها كه بعد از او زندگى و آثار او را بررسى كرده اند بر اين معتقدند كه او فيلسوف بوده، اين در حالى است كه خود او مى گويد : «دشمن به غلط گفت كه من فلسفى ام». . . ما اشتباه مى كنيم؟ او اشتباه كرده؟ يا اين كه اين شعر از شعر هاى بى سندِ منسوب به اوست؟
به احتمال قوى منتسب به خيام است. خيام آخرين حلقه از تفكر ارسطويى و مشايى است چون شاگرد ابن سينا بوده. بعد از خيام مى توان گفت كه اين رشته گسيخته مى شود. شاخص اصلى اين طرز تفكر در فرهنگ ما عقلگرايان و خردگرايان هستند. تصادفاً خيام در عصرى است كه در نقطه مقابلش امام محمد غزالى است و در تاريخ آمده است كه آنها با هم بحث هايى داشته اند.
* مجموعه رباعى هاى خيام شاعر، گاهى فراتر از ۱۰۰۰ رباعى مى شود و گاهى كمتر از ۱۰۰ رباعى، شناسنامه رباعى خيامى چيست؟ ما بايد رباعى هاى خيامى را از كجا شناسايى كنيم؟
دو راه بيشتر نداريم. يكى آن كه طبق معمول اهل ادب، وقتى مى گويند اين شعر براى كسى است، سند اصلى شان را به شهادت بياورند، و تا امروز كه ما هستيم هيچ نسخه اى از نسخه اى كه ژكوفسكى ارائه كرده است قديمى تر نيست و مجموع رباعى هايى كه در نسخه ژكوفسكى است ۱۴۳ رباعى است.
ديگر اين كه به كانون مركزى شعر خيام توجه كنيم و بگوييم كه اين كانون مركزى بدبينى و دهرى گرى است. اين ها را ملاك قرار بدهيم و بر آن اساس بگوييم اين تعداد از رباعى ها منسوب است. كارى كه هدايت خواسته انجام بدهد. كه او هم باز به سراغ قديمى ترين رباعى كه از خيام نقل شده است رفته و آن رباعى را ملاك قرار داده، پس همه رباعى هايى كه محورشان يكى است انتخاب كرده. آنها هم حدود ۷۰ رباعى است.
از نظر ديگر شعر خيام در انتخاب واژه ها و دقت در وزن، زيبايى درون و بيرونى خيلى دقيق است. خيام زبان فاخرى دارد.
مسلماً رباعيات خيام بيشتر از اين ها نمى تواند باشد. تا اين كه روزى نسخه اى قديمى تر پيدا شود كه چند رباعى ديگر اضافه كند يا از مجموع اين ها مصحح ديگرى بيايد و الگوى جديدى را انتخاب كند و چند رباعى را اضافه كند. اما اين كه گاهى مى بينيم بيش از ۱۰۰۰ رباعى را به خيام نسبت مى دهند قدر مسلم اشتباه است.
* با توجه به كوتاه بودن شعر خيام ـ بخاطر رباعى بودن و چهار مصراعى بودن آن ـ و همينطور داراى انديشه بودن آن، مى توانيم شعر او را در شتابزدگى و فرار از معنويت رو به رشد روزگارمان، تلنگرى براى بازگشتى هرچند مقطعى به معنويت بدانيم؟
بله مى تواند تلنگرى باشد. من نمى خواهم از شعر خيام دفاع كنم اما با توجه به انديشه بزرگى كه خيام داشته فكر نمى كنم كه خيام حرف بيهوده اى گفته باشد.
در روزگار ما مردم به سرعت در حال دور شدن از ادبيات هستند. مردم خيلى كم وقت مى كنند كه رمانى بخوانند يا شعرى بخوانند و شرايط طورى نيست كه مردم وقت داشته باشند كه كتابى بخوانند در هر زمينه اى كه مى خواهد باشد، از جمله ادبيات. اما همين فرصت هاى اندك، با توجه به اين كه شعر خيام بسيار كوتاه است مى تواند هشدارى بدهد. اما اگر زمينه هاى لازم براى فهم شعر خيام وجود نداشته باشد، ممكن است كج فهمى و برداشت هاى غلط صورت بگيرد.
+ نوشته شده توسط ساجده در جمعه بیست و دوم آبان 1388 و ساعت 18:44 |

قرآن و گل

 

«رد پاي مفاهيم قرآني در اشعار شاعران کهن پارسي‏زبان را با کمي جست وجو در ديوان‏هاي ايشان به وضوح مي‏بيني.» اين را گروهي مي‏گويند که معتقدند در سال‏هاي اخير تاثيرگذاري آموزه‏هاي قرآني در ادبيات‏‏مان کمرنگ شده است. آنها ارتباط ميان شاعران امروزي با مفاهيم کلام الهي را مانند تارهاي بسيار نازکي مي‏دانند که در حال گسستن است. البته در اين ميان، گروهي هم زياد با اين نظريه موافق نيستند و اعتقاد دارند که حالا اين تاثير‏گذاري به شکل غيرمستقيم در آثار شاعران معاصر ديده مي‏شود. براساس نظريه گروه دوم، پل ميان اديبان ايراني و گسترده مفاهيم عظيم قرآني هنوز تخريب نشده است و فقط بايد با دقت نظر بيشتري به اشعار آنها نگاه شود. همراه تعدادي از شاعران امروزي به کاوش تاثير قرآن در شعر فارسي پرداختيم.

تاثيرپذيري شعر معاصر از آموزه‏هاي قرآني از دو منظر مورد توجه قرار مي‏گيرد؛ يکي از جهت تاثيرپذيري صوري و ظاهري و ديگري باطني و محتوايي با مطالعه آثار شاعران کهن، با توجه به اينکه بيشتر اين شاعران تربيت يافته مکتب اسلامند و با آموزه‏هاي ديني آشنايي دارند، ردپاي آيات و احاديث را در اشعار آنها مشاهده مي‏کنيم؛ به اين معنا که بسياري از شاعران به شکل مستقيم از خود آيات قرآن و گاهي ضرب‏المثل‏هاي قرآني در اشعارشان استفاده کرده‏اند که اين نوع را بايد در بخش «تاثير‏پذيري صوري» بررسي کرد.

کارشناسان ادبي يکي از علت‏هاي کمرنگ شدن حضور مفاهيم قرآني در دنياي شعر و شاعري را تبليغات گسترده دشمنان دين اسلام مي‏دانند که مسلماً تاثيراتش در جامعه ادبي غيرقابل انکار است.

رضا اسماعيلي، شاعري که کتاب‏هاي شعر «جنجره سرخ عشق، «آيينه و سنگ»، «بانوي آيينه و آب» و «آسماني‏ها» از او منتشر شده است در اين باره مي‏گويد: «با بررسي و بازشکافي اشعار جديد متوجه بعضي اشارات غيرمستقيم در اشعار مي‏شويم و روح قرآني را در آنها نظاره‏گريم. البته اين دسته از اشعار که به تامل بيشتري نياز دارند، غيرمستقيم از آموزه‏هاي قرآني بهره مي‏گيرند.»

اسماعيلي معتقد است که معمولا براي اين دسته از شاعران، تعاليم قرآني چنان دروني شده که ناخودآگاه در سرودن تحت تاثير اين تعاليم هستند و البته بايد توجه داشت که اين نوع بيان، هنرمندانه‏تر، شاعرانه‏تر و تاثيرگذار‏تر از بيان مستقيم است.

همچنين در دسته‏بندي ديگري، شعر معاصر را مي‏توان به دو شاخه آئيني و آزاد تقسيم کرد؛ با اين نگاه، شعر آزاد را از دايره توجه و الهام از آموزه‏هاي قرآني جدا کرده‏ايم چرا که شاعر در اين‏گونه شعري، به مسائلي عام که شايد هيچ تناسبي با دين نداشته باشد توجه دارد. اما در حوزه شعر آئيني چون شعر توحيدي، نبوي، علوي، فاطمي، انتظار سروده‏ها و ... در اين دو دهه اخير شاعران بسياري فعاليت داشته‏اند. از آنجايي که ريشه تمام اشعار فوق در مفاهيم اسلامي است، مي‏توان آنها را اشعار قرآني تلقي کرد.

از سويي يک سنت حسنه يعني سرودن «توحيديه‏ها» در ميان شاعران دهه‏هاي پيشين رواج داشت که متاسفانه امروزه به دلايل مختلف کمرنگ شده است شاعران بزرگ بسياري براي متبرک کردن ديوان خود، اشعاري را در وصف حضرت حق مي‏سرودند؛ «اي نام تو بهترين سرآغاز/ بي‏نام تو نامه کي کنم باز»..

اسماعيلي در باره علت کم رنگ شدن «توحيديه‏ها» در شعر معاصر مي‏گويد: «يکي از دغدغه‏هاي شاعراني آئيني امروز، سرودن در وصف اهل بيت‏(ع) است و به نظر مي‏رسد به همين دليل توحيديه‏هاي کمتري داريم، در حالي که بايد توجه داشت براي رسيدن به سرچشمه‏ اصلي در حوزه شعر آئيني، مهم‏ترين و اصلي‏ترين راه، سرودن همين توحيديه‏هاست».

شاعر کتاب شعر حنجره‏سرخ عشق، جشنواره‏اي شدن شعر آئيني را يکي از آسيب‏هاي اين حوزه‏ ادبي مي‏داند: «شاعران پيشکسوت معمولا درگير چنين مشکلاتي نمي‏شوند اما شاعران جوان و البته جوياي نام، به نيت شرکت در جشنواره‏ها، اشعاري را مي‏سرايند که فاقد هم گونه جوشش احساسي است در واقع با وجود جشنواره‏ها هر روز شاهد توليد اشعاري کم عمق و البته تاريخ مصرف‏دار هستيم».

- آسيب‏پذيري جامعه ادبي

کارشناسان ادبي يکي از علت‏هاي کمرنگ شدن حضور مفاهيم قرآني در دنياي شعر و شاعري را تبليغات گسترده دشمنان دين اسلام مي‏دانند که مسلماً تاثيراتش در جامعه ادبي غيرقابل انکار است.

حميد سبزواري، شاعر شناخته شده با کتاب‏هاي شعر «سرود درد» ، «سرود سپيده»، «کاروان سپيده» و «ياد ياران» با اشاره به اين آسيب‏پذيري جامعه ادبي مي‏گويد: «با وجود رسانه‏هاي مختلفي که در سراسر دنيا عليه‏السلام فعاليت مي‏کنند، کمتر شدن اشعار در برگيرنده مفاهيم قرآني زياد دور از ذهن نيست. البته بعضي جوانان با استعداد در عرصه ادبيات هستند که راه خود را يافته‏اند و بي‏توجه به اين تبليغات ضداسلامي، به تفکر قرآني‏شان پايبندند به هر حال از آنجايي که شاعران، تربيت اسلامي يافته‏اند و در مملکتي اسلامي به بالندگي رسيده‏اند، بيم دوري‏شان از آموزه‏هاي قرآني وجود ندارد».

البته سبزواري معتقد است که ارزش‏هاي معنوي جامعه بايد باهوشياري و تلاش مسوولان فرهنگي تقويت شود تا تبليغات منفي و نيرنگ‏هاي دشمنان کارساز نباشد. او همچنين به تاثير وجود مفاهيم قرآني در آثار بيان ادبيان اشاره مي‏کند؛ «توجه به آموزه‏هاي قرآني به ويژه ادبيات، سبب مي‏شود که مردم با ديدن روشن‏تري به مسائل آرماني اسلام توجه کنند و موجي بي‏نظير را در جهان به راه بيندازند. بهتر است فراموش نکنيم که قرآن کتاب آسماني ماست و بايد در هر زمينه‏اي، حتي ادبيات به آن توجه کرد».

در طول تاريخ شعر فارسي، اين نوع نگاه شفاف به مضامين قرآني سابقه ندارد نگاه شاعران به آموزه‏هاي قرآني و مباني فکري اين کتاب آسماني چه در ابعاد سياسي مثل به وجود آوردن امت واحده اسلامي و چه در ابعاد اخلاقي مثل احسان و چه در ابعاد ديگر، چشم‏گيرتر شده است.

- تولد شعر از دامن اسلام

گروهي از فعالان عرصه ادبيات، ظهور جدي شعرفارسي راهمزمان با گسترش اسلام در ايران مي‏دانند مصطفي محدثي خراساني، عضو شوراي عالي شعر صدا و سيما را بايد جزو همين گروه دانست. او معتقد است؛«آنچه ما امروز به عنوان شعر فارسي مي‏شناسيم از دامان اسلام متولد شده و اقبالي که همواره با آن همراه بوده، به دليل نزديکي با اسلام و آموزه‏هاي قرآني است. سروده شدن اولين اشعار فارسي همزمان با سال‏هايي است که اسلام در ايران گسترش يافت و آموزه‏هاي قرآن نهادينه و دروني شد. در نتيجه از بطن اين اتفاق، شعر فارسي باليد و به کمال رسيد».

وي ادامه مي‏دهد: «با اين پيش فرض هر شعر ارجمند و ماندگاري چه در گذشته و چه در زمان معاصر خلق شده باشد، مسقتيم يا غيرمستقيم تحت تاثير آموزه‏هاي قرآني بوده است. اتفاقا هر کجا در ادبيات فارسي با شعر ارزشمندي مواجه مي‏شويم، مي‏توانيم پيوند و خويشاوندي را ميان ادبيات و آموزه‏هاي قرآن به راحتي ببينيم».

شاعر کتاب‏هاي شعر «شاعران پروازي»، «هزار مرتبه خورشيد»، «طنين کوه» و «سلوک باران» اعتقاد دارد که شعر فارسي جداي از آموزه‏هاي اسلام و قرآن شعر هويت ندارد و در آميختگي شعر با آموزه‏هاي قرآن است که به اين شعر هويت مي‏بخشد.

به گفته اين شاعر معاصر، پس از انقلاب به دليل بازگشت به پيشينه‏ها و سنت‏هاي اسلام و قرآن، شعر انقلاب خانه‏‏تکاني کرد و ماحصل آن شعري مبتني بر آموزه‏هاي اسلامي شد. خراساني با بيان اينکه در ادبيات کلاسيک بسياري از تاثيرپذيري‏ها از قرآن، هنري و ماندگار نيست، مي‏گويد: «بعضي از شعرا به شکل مستقيم از قرآن سخن گفته‏اند و در واقع آموزه‏هاي قرآني را در اشعار خود قرار داده‏‏اند اما از طرفي بزرگاني چون مولانا، سعدي و... هنرمندانه از اين آموزه‏ها استفاده کرده‏اند و به سمت بيان مستقيم نرفته‏اند و به همين دليل تاثير و کارکرد قرآني خود را در طول تاريخ ادبيات فارسي بر جاي گذشته‏اند».

- ارتباط غيرمستقيم با کلام الهي

با جست‏وجو در اشعار شاعران امروزي به راحتي مي‏توان فهميد که برداشت‏هاي مستقيم از قرآن در ادبيات معاصر بسيار کمتر شده است زيرا شاعران دريافته‏اند ذهن مخاطب امروزي نمي‏پذيريد که شاعر، برداشت‏هاي مستقيم و شعارگونه از قرآن را در شعرش بياورد. اين‏گونه تاثير‏پذيري در شعر معاصر به‏طور کلي کم شده است اما بي‏انصافي است اگر بگوييم تاثيرپذيري هنرمندانه شاعران امروزي از قرآن کمرنگ شده است. بزرگ‏ترين شاعران معاصر ما حتي افرادي چون اخوان ثالث، سهراب سپهري و ... همچنين شاعران انقلاب مثل قيصر امين‏پور، علي معلم، شفيعي کد کني و ... مستقيم و غيرمستقيم از آموزه‏هاي قرآن تاثير گرفته‏اند.

محدثي خراساني به هيچ‏وجه کمرنگ شدن آموزه‏ها و مفاهيم قرآني را در آثار اديبان معاصر نمي‏پذيرد و معتقد است؛ «در گستره ادبيات معاصر با وجود افزايش تبليغات منفي، شاهد افزايش ارتباط شاعران با آموزه‏هاي قرآني هستيم. البته قابل توجه اينجاست که اين ارتباط کمي هنري‏تر و غيرمستقيم‏تر شده است».

- تاثير انقلاب بر اشعار شاعران

بي‏شک يکي از تاثيرها و پيامدهاي شعر انقلاب اين بود که پيوند شاعران معاصر با اسلام، انقلاب و فرهنگ سنتي ايران ترميم شد و شعر فارسي رجعت خجسته‏اي به اصل خود داشت به هر حال از آنجايي که زير ساخت‏هاي انقلاب اسلامي و مباني تفکري آن بر پايه اسلام بود مسلما رجوع شعر انقلابي به آموزه‏هاي اسلامي هم دور از ذهن نيست.

محدثي خراساني به اينکه نگاه به مضامين ديني، قرآني و اسلامي در دوران انقلاب، نگاه تازه‏اي بوده است، تاکيد مي‏کند و مي‏گويد: «در طول تاريخ شعر فارسي، اين نوع نگاه شفاف به مضامين قرآني سابقه ندارد نگاه شاعران به آموزه‏هاي قرآني و مباني فکري اين کتاب آسماني چه در ابعاد سياسي مثل به وجود آوردن امت واحده اسلامي و چه در ابعاد اخلاقي مثل احسان و چه در ابعاد ديگر، چشم‏گيرتر شده است. اگر مباني شعر انقلاب را به لحاظ محتوايي در نظر بيگريم، خواهيم ديد که منشعب از آموزه‏هاي قرآن است».

با جست‏وجو در اشعار شاعران امروزي به راحتي مي‏توان فهميد که برداشت‏هاي مستقيم از قرآن در ادبيات معاصر بسيار کمتر شده است

- ترغيب جوانان توسط پيشکسوتان

بر هيچ کس پوشيده نيست که در عرصه نقد آثار ادبي و آموزش شاعران جوان بايد تلاش شود تا آموزه‏هاي قرآني در شعر شاعران معاصر حضور درخشان‏تر و موثرتري داشته باشد. موسفيدان و پيشکسوتان دنياي شاعري بايد تلاش کنند تا شاعران جوان براي به کار‏گيري مفاهيم قرآني در اشعارشان ترغيب شوند. به اعتقاد محدثي خراساني، بايد در اين زمينه سياستگذاري کلان صورت بگيرد تا از وجود نخبگان در جشنواره‏ها و کنگره‏هاي شعر آئيني بيشتر استفاده شود. اين شاعر در باره برگزاري جشنواره‏ها و نشست‏هاي قرآني مي‏گويد: «برگزاري چنين مراسمي. بسيار خوب است چرا که شاعران را بيش از پيش متوجه آموزه‏هاي قرآن مي‏کند؛ مثلا موجي که در نمايشگاه قرآن و در ارتباط با ادبيات ديني به وجود مي‏آ‏يد، بايد استمرار داشته باشد تا بتواند تاثير بگذارد. بايد در تمام طول سال شاهد تشويق شاعران به الهام از آموزه‏هاي قرآني باشيم».

سيده زهرا عباسي، مجله همشهري آيه

 

منبع :

http://www.tebyan.net

+ نوشته شده توسط ساجده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 13:28 |

حتما از بچه ها آمین بخواهید، اما اگر دعا کردند شما هم آمین بگویید.

اینجا چند دعا از زبان بچه ها از کتاب سومین جشنواره بین المللی

 «دست های کوچک دعا» انتخاب شده است.

این جشنواره سه سال است در تبریز برگزار می شود، دعاهای بچه های

دنیا را جمع آوری می کند، برگزیدگان را به تبریز دعوت می کند و به آنها جایزه می دهد.

دعاهایی که میخوانید از بچه های ایران است، لطفا آمین بگویید:

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ی ما؟ دعا می کنم

تو سال جدید به این سوالم جواب بدی! (پیمان زارعی/ 10 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدما می خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر/ 10 ساله)

خدایا! یه برادر تپل به من بده! (زهرا صبور نژاد/ 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدا کور بشن، ممنونم! (صادق بیگ زاده/ 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می خواهم که به پدر و مادر همه بچه های

تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی «اکس جید» خود را بخریم و از درد

و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه یمان مانند بچه های سالم

پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم (مهسا فرجی/ 11 ساله)

دلم می خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله ای بزنم!

(روشنک روزبهانی/ 8 ساله)

خدیا! دست شما درد نکنه، ما شمارو خیلی دوست داریم! (مینا امیری/ 8 ساله)

خدایا! تمامی بچه های کلاسمان زن داداش دارند از تو می خواهم مرا

زن داداش دار کنی! (زهرا فراهانی/ 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم پدرم یک توپ برایم بخرداما پدرم

به دلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم

می رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضایی طومار آغاج/ 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می کنم

کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری/9 ساله)

منبع :
 
+ نوشته شده توسط ساجده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 و ساعت 11:8 |

 

من زندگی را دوست دارم ولی
از زندگی دوباره می ترسم!
دین را دوست دارم
ولی از کشیش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی از آئینه می ترسم!
سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگارمن!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

+ نوشته شده توسط ساجده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 13:37 |

می خواهم سر و سامانی بدهم به این وبلاگ طفلکی

شاید یک جورایی قصد تغییر کاربری اش ! را هم داشته باشم .

برای همین می خواهم از این به بعد لابه لای مطالب مقالاتی را از استادان عزیزم بگذارم .

این هم اولیش :

 

عاشورا و امام‌ حسين‌(ع) در متون‌ عرفاني‌

«آثار سنايي‌ و هجويري‌»

دكتر مجتبي‌ دماوندي‌

 

ادبيات‌ عاشورا ـ اگر نگوييم‌ پيش‌ از رخداد عاشورا ـ همزمان‌ با اين‌ رويداد شگفت‌آغاز مي‌گردد. اين‌ واقعه‌ جان‌سوز در ادبيات‌ عرب‌ و فارسي‌ تأثيري‌ به‌ سزا و گسترده‌ نهاده‌است‌ و در ادب‌ فارسي‌ كمتر ديواني‌ توان‌ يافت‌ كه‌ از اشارتي‌ بدين‌ موضوع‌، تهي‌ باشد واين‌ جداي‌ از سوگ‌نامه‌هايي‌ است‌ كه‌ بسياري‌ از شاعران‌ در اين‌باره‌ سروده‌اند. دردفترهاي‌ نظم‌ و نثر عرفاني‌ اين‌ رويداد، از ديدگاه‌هاي‌ گوناگوني‌ نگريسته‌ شده‌ و كثرت‌توجه‌ بدان‌ درخور ژرف‌نگري‌ است‌. اين‌ جستار در آثار منظوم‌ سنايي‌ و يكي‌ از كهن‌ترين‌متون‌ نثر عرفاني‌، كشف‌المحجوب‌ نگاشتة‌ ابوالحسن‌ هجويري‌ به‌ بررسي‌ واقعه‌ عاشورامي‌پردازد.

1ـ رخداد شگفت‌ عاشورا، تا هميشه‌ تاريخ‌، از زوايا و ديدگاههاي‌ گوناگون‌، درتمامي‌ اركان‌ جامعه‌ بزرگ‌ اسلام‌، اثرنهاده‌ است‌. ادبيات‌ عاشورا ـ اگر نگوييم‌ پيش‌ ازمحرم‌ سال‌ شصت‌ هجري‌ ـ بي‌گمان‌ همزمان‌ با اين‌ رويداد بي‌ همانند آغاز مي‌شود ودروازه‌اي‌ بي‌كران‌ در ادب‌ عربي‌ و فارسي‌ به‌ نام‌ ادب‌ طف‌ يا ادب‌ عاشورا گشوده‌ مي‌گردد.

از نخستين‌ روزهايي‌ كه‌ از ادب‌ پارسي‌ نشاني‌ در دست‌ است‌، اشارات‌ و ابيات‌بسياري‌ در اين‌باره‌ مي‌توان‌ يافت‌.

اين‌ نكته‌ درخور تأمل‌ است‌ كه‌ با وجود اين‌كه‌ پيروان‌ امام‌ حسين‌(ع) و شيعيان‌،سوگواران‌ هميشه‌ اين‌ سوگ‌ بزرگ‌ بوده‌اند، اما كدامين‌ مسلماني‌ است‌ كه‌ از اين‌ اندوه‌دلش‌ به‌درد نيامده‌ باشد و نيايد. پس‌، ادبيات‌ عاشورا با آن‌كه‌ بخش‌ اصلي‌ ادبيات‌ تشيّع‌است‌، اما فقط‌ شيعيان‌، سوگوار اين‌ رخداد نبوده‌اند، بلكه‌ اين‌ اندوهي‌ است‌ كه‌ تمامي‌مسلمانان‌ را تحت‌ تأثير قرار داده‌ است‌.

ادب‌ فارسي‌ نيز اين‌گونه‌ است‌، رخداد عاشورا در دفترهاي‌ نظم‌ و نثر پارسي‌ ازديرباز بازتاب‌ دارد و اين‌ گستردگي‌ و رواج‌ و گسترش‌ سوگواري‌ها دربارة‌ آن‌ امام‌ را، ازديرباز مي‌نماياند. بسياري‌ از شاعراني‌ كه‌ دراين‌باره‌ سروده‌هايي‌ دارند، اهل‌ تشيّع‌نبوده‌اند، اما با نگرشي‌ راستين‌ به‌ دين‌ مي‌نگريسته‌اند. آن‌گونه‌ كه‌ سيف‌ فرغاني‌قصيده‌اي‌ كامل‌ با رديف‌ «بگرييد» در اين‌ باره‌ سروده‌ است‌ و عطار و مولانا جلال‌الدين‌ وديگران‌ نيز سروده‌هايي‌ در اين‌ باره‌ دارند.

2ـ از اشعاري‌ كه‌ دربارة‌ عاشورا و كربلا و قيام‌ امام‌ حسين‌(ع) سروده‌ شده‌ است‌مي‌توان‌ نكات‌ ديني‌، اجتماعي‌، تاريخي‌ و فرهنگي‌ بسياري‌ دريافت‌. براي‌ نمونه‌،هنگامي‌ كه‌ «انوري‌ ابيوردي‌» در مرگ‌ ممدوح‌ خويش‌ كه‌ از سادات‌ و در ماه‌ رجب‌ وفات‌يافته‌ مرثيه‌ مي‌سرايد آن‌ هنگامه‌ را به‌ عاشورا و ماتم‌ اولاد رسول‌ تشبيه‌ مي‌كند و اين‌بيانگر آن‌ است‌ كه‌ در قرن‌ ششم‌ در خراسان‌ در روز عاشورا، براي‌ امام‌حسين‌(ع) مراسم‌سوگواري‌ برگزار مي‌شده‌ است‌.

به‌ وفات‌ تو جهان‌ ماتم‌ اولاد رسول‌تازه‌ تر كرد مگر سلخ‌ رجب‌ عاشوراست‌

3ـ در دفترهاي‌ نظم‌ و نثر عرفاني‌، از خاندان‌ پيمبر و اهل‌بيت‌ : اسوه‌هاي‌حقيقي‌ عرفان‌ هماره‌ ياد شده‌ است‌. افزون‌ بر يادكرد آنان‌ و به‌ ويژه‌ رويداد عاشورا، اين‌رخداد، زمينه‌اي‌ براي‌ تصويرسازي‌هاي‌ عرفاني‌ نيز گرديده‌ است‌ و شاعران‌ نيز بدان‌پرداخته‌اند. در اين‌ جستار، نگاهي‌ مي‌افكنيم‌ به‌ كشف‌المحجوب‌ كه‌ كهن‌ترين‌ نثرعرفاني‌ فارسي‌ است‌ و همين‌طور، گذري‌ بر آثار «ابوالمجد مجدود بن‌ آدم‌ سنايي‌» داريم‌كه‌ پيش‌درآمد ادب‌ عرفاني‌ در شعر فارسي‌ است‌. بي‌گمان‌ كاوشي‌ ژرف‌ در اين‌ وادي‌ به‌نكته‌هايي‌ شايسته‌ رهنمون‌ خواهدگشت‌.

4ـ هجويري‌، كه‌ عارفي‌ حنفي‌ است‌ و در خراسان‌ باليده‌ و برآمده‌ است‌، خاندان‌پيامبر را بس‌ ارج‌ مي‌نهد و آنان‌ را بسيار مي‌ستايد. ستايش‌هايش‌ دربارة‌ اين‌ خاندان‌، باوردروني‌ و راستينش‌ را مي‌نماياند و هريك‌ را با اوصافي‌ درخور و شايسته‌ مي‌ستايد. براي‌نمونه‌، دربارة‌ امام‌حسن‌(ع)، چنين‌ مي‌نگارد:

جگر بند مصطفي‌ و ريحان‌ دل‌ مرتضي‌ و قرة‌العين‌ زهرا

و دربارة‌ امام‌ علي‌ بن‌ حسين‌ 8:

«وارث‌ نبوت‌ و چراغ‌ امت‌ سيد مظلوم‌ و امام‌ محروم‌، زين‌ العبادو شمع‌ الاوتاد.

و ابياتي‌ از قصيدة‌ معروف‌ فرزدق‌ در ستايش‌ آن‌ امام‌ همام‌ نقل‌ مي‌كند. او امامان‌ را تاامام‌ صادق‌ ياد مي‌كند و مناقبي‌ از آنان‌ را برمي‌شمارد و احاديثي‌ نيز ذكر مي‌نمايد و سپس‌مي‌گويد:

اگر جملة‌ اهل‌ بيت‌ ياد كنم‌ و مناقب‌ يك‌ يك‌ برشمرم‌، اين‌كتاب‌، بل‌ كتب‌ بسياري‌ حمل‌ عشر عشيري‌ از آن‌ نكند.

او دربارة‌ امام‌ حسين‌(ع) از قول‌ عرفا و كساني‌ كه‌ بينشي‌، همچون‌ وي‌ داشته‌اند، چنين‌نگاشته‌ است‌:

«شمع‌ آل‌ محمد و از جملة‌ علايق‌ مجرد سيد زمانة‌ خود، ابوعبدالله‌ الحسين‌ بن‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ رضي‌ الله‌ عنهما ازمحققان‌ اوليا بود و قبلة‌ اهل‌ بلا و قتيل‌ دشت‌ كربلا و اهل‌ اين‌ قصه‌بر درستي‌ حال‌ وي‌ متفقند كه‌ تا حق‌ ظاهر بود مر حق‌ را متابع‌ بود،چون‌ حق‌ مفقود شد، شمشير بركشيد و تا جان‌ عزيز فداي‌ شهادت‌خداي‌ عزوجل‌ نكرد بناراميد.

اين‌ رويداد در بسياري‌ از كتب‌ حديث‌ و تفسير و تاريخ‌ آورده‌ شده‌ است‌. در نخستين‌كتاب‌ عرفاني‌ به‌ فارسي‌ نيز آمده‌ است‌ و رواج‌ آن‌ را در جامعة‌ آن‌روز و نگرش‌ عارفان‌ ومردان‌ را به‌ اين‌ رخداد شگرف‌ مي‌نماياند.

و نيز آمده‌ است‌:

«چون‌ حسين‌ علي‌ را با فرزندان‌ وي‌ ـ رضوان‌ الله‌ عليهم‌ ـ اندركربلا بكشتند جز وي‌ ]علي‌بن‌الحسين‌ 8[ كسي‌ نماند كه‌ برعورات‌ قيم‌ بودي‌ و او بيمار بود و اميرالمؤمنين‌ حسين‌ 2 وي‌ راعلي‌ اصغر خواندي‌، چون‌ ايشان‌ را بر شتران‌ برهنه‌ به‌ دمشق‌ اندرآوردند، پيش‌ يزيد بن‌ معاويه‌ اخزاه‌ الله‌، يكي‌ ورا گفت‌: كيف‌اصبحتم‌ يا علي‌ و يا اهل‌ بيت‌ الرّحمة‌. قال‌: اصبحنا من‌ قومنابمنزله‌ قوم‌ موسي‌ من‌ آل‌ فرعون‌ يذبحون‌ ابناءنا و يستحيون‌ نساءنافلا ندري‌ صباحنا من‌ مساءنا و هذا من‌ حقيقة‌ بلاءنا.

بامدادتان‌ چون‌ بود يا علي‌ و يا اهل‌ بيت‌ رحمت‌!؟ گفت‌: بامدادما از جفاي‌ قوم‌ خود، چون‌ بامداد قوم‌ موسي‌ از بلاي‌ قوم‌ فرعون‌ بودكي‌ فرزندان‌ ايشان‌را مي‌كشتند و عوراتشان‌ را پرده‌ مي‌گرفتند تا نه‌شبانگاه‌ كي‌ شناسيم‌ و اين‌ از حقيقت‌ بلاي‌ ماست‌ و ما مر خداوند راـ جل‌ جلاله‌ـ شكر مي‌گوييم‌ بر نعمت‌هاي‌ وي‌ و حمد كنيم‌ بربليات‌ وي‌.

و در جاي‌ ديگر ترجمة‌ مناجاتي‌ از امام‌ محمد باقر(ع) را مي‌آورد و مي‌گويد:

راوي‌ از گرية‌ بسيار او پرسيده‌ است‌: شبي‌ وي‌ را گفتم‌ اي‌سيدي‌ و سيد آبايي‌ چند گري‌ و چند خروشي‌! گفت‌: اي‌ دوست‌!يعقوب‌ را يك‌ پسر گم‌ شد، چندان‌ بگريست‌، تا نابينا شد و چشم‌هاسفيد كرد و من‌ هژده‌ كس‌ را با پدر خود، يعني‌ حسين‌ و قتيلان‌كربلا گم‌ كرده‌ام‌، كم‌ از آن‌ باري‌ نباشم‌ كه‌ بر فراق‌ ايشان‌ چشم‌هاسفيد كنم‌.

رويداد حماسي‌ و شگفت‌ عاشورا به‌ زودي‌ در تمام‌ جهان‌ اسلام‌ منتشر گشت‌ وسوگواري‌ها برپا شد و همواره‌ ادامه‌ يافت‌ و نهال‌ اين‌ مراثي‌، در ادب‌ پارسي‌ با تلاش‌ و باورشاعران‌ و نويسندگان‌ پاي‌ گرفت‌ و برآمد و درختي‌ تناور گرديد و شاخ‌ و برگ‌هاي‌ آن‌ درلابه‌لاي‌ متون‌ نثر و نظم‌ چهره‌ نماياند و با گذشت‌ روزگاران‌ در نوحه‌ سرايي‌ها با مردم‌ وباورهايشان‌ بيشتر درآميخت‌.

5. ابوالمجد مجدود بن‌ آدم‌ سنايي‌، عارفي‌ وارسته‌ است‌ كه‌ به‌ باور همة‌ پژوهندگان‌،عرفان‌ را با ادب‌ پارسي‌ درآميخت‌ درون‌ماية‌ عرفاني‌ شعر او و پيشرو بودن‌ او در اين‌ زمينه‌بر كس‌ پوشيده‌ نيست‌. اما مگر نه‌ اين‌ است‌ كه‌ عارفان‌ و بيشترين‌ دبستان‌هاي‌ درويشي‌خود را به‌ امام‌ علي‌(ع) باز مي‌بندند و دل‌ در گرو او دارند و مگر امام‌ حسين‌(ع) فرزند آن‌امام‌ يگانه‌ نيست‌؟ پس‌ سنايي‌ نيز كه‌ دل‌ در گرو دوستي‌ اهل‌بيت‌: دارد، به‌ اين‌ رويدادپرداخته‌ است‌. از حديقة‌ الحقيقه‌ و شريعة‌ الطريقه‌ مي‌آغازيم‌ منظومه‌اي‌ كه‌ پيش‌ ازسنايي‌ نمونه‌اي‌ ندارد. سنايي‌ اين‌ منظومه‌ را در ربع‌ اول‌ قرن‌ ششم‌ سروده‌ است‌ و از اين‌روي‌، نكاتي‌ كه‌ دربارة‌ عاشورا و امام‌ حسين‌ بيان‌ مي‌دارد در خور ژرف‌ انديشي‌ است‌. او درحديقه‌ چنين‌ مي‌نگارد:

در مناقب‌ حسين‌ بن‌ علي‌8.

ذكر الحسين‌ يضئي‌ العينين‌. سلالة‌ الانبياء و ولدالاصفيا والاولياوالاوصياء و شهيد الكربلا و قرة‌ العين‌ المصطفي‌، بضعة‌ المرتضي‌ وكبد فاطمة‌ الزهراء رضي‌ الله‌ عنه‌ و عن‌ والديه‌.

قال‌ الله‌ تعالي‌ عز من‌ قايل‌ في‌ محكم‌ كتابه‌: (ان‌ الذين‌ يوذون‌الله‌ و رسوله‌ لعنهم‌ الله‌ في‌ الدنيا والا´خرة‌ و اعدلهم‌ عذابا مهيناواولئك‌ هم‌ الخاسرون‌). و قال‌ النبي‌ عليه‌ السلام‌ : تركت‌ كتاب‌الله‌ و عترتي‌، فاخبر: ان‌ وعدالله‌ حق‌.

او در اين‌ تمهيد، به‌ زيبايي‌ و نيكويي‌ امام‌ حسين‌ را مي‌ستايد، جاي‌گاه‌ او را نزد پيامبرو شرافت‌ خاندانش‌ را بيان‌ مي‌دارد. به‌ شهادت‌ او اشاره‌ مي‌نمايد و از قول‌ خدا در قرآن‌كريم‌ و از زبان‌ پيامبر در حديثي‌ دشمنان‌ آن‌ حضرت‌ را مي‌نكوهد و به‌ عذاب‌ آخرت‌ انذارمي‌نمايد.

سپس‌ اين‌ مختصر را در بيش‌ از صد بيت‌ مي‌سرايد و اين‌ كهن‌ترين‌ و نخستين‌ جايي‌است‌ در شعر فارسي‌، كه‌ به‌ گستردگي‌ به‌ اين‌ رويداد پرداخته‌ شده‌ است‌.

او در اين‌ ابيات‌ نخست‌ به‌ توصيف‌ امام‌ مي‌پردازد:

پسر مرتضي‌ امير حسين‌كه‌ چنويي‌ نبود در كونين‌....

مصطفي‌ مر ورا كشيده‌ به‌ دوش‌مرتضي‌ پروريده‌ در آغوش‌...

به‌ سرو روي‌ و سينه‌ و ديدارراست‌ مانند احمد مختار

اين‌ توصيفات‌ در 23 بيت‌ ادامه‌ و با اين‌ بيت‌ پايان‌ مي‌يابد:

باد بر دوستان‌ او رحمت‌باد بر دشمنان‌ او لعنت‌

و در پي‌ او صفت‌ قتل‌ حسين‌ بن‌ علي‌ 8 به‌ اشاره‌ يزيد ـ عليه‌ اللعنه‌ ـ مي‌آيد، او دراين‌ ابيات‌ بدون‌ مسامحه‌ و ابهام‌، آشكارا ماجرا را بيان‌ مي‌نمايد. ابياتي‌ از اين‌ قسمت‌مي‌خوانيم‌:

دشمنان‌ قصد جان‌ او كردندتا دمار از تنش‌ برآوردند

عمرو عاص‌ از فساد رايي‌ زدشرع‌ را خيره‌ پشت‌ پايي‌ زد

بر يزيد پليد بيعت‌ كردتا كه‌ از خاندان‌ برآرد گرد

شرم‌ و آزرم‌ جملگي‌ بگذاشت‌جمعي‌ از دشمنان‌ بر او بگماشت‌

تا مر او را به‌ نامه‌ و به‌ حيل‌از مدينه‌ كشند در منهل‌

كربلا چون‌ مقام‌ و منزل‌ ساخت‌ناگه‌ آل‌ زياد بر وي‌ تاخت‌

عمروعاص‌ و يزيد بد اختربه‌ سرآب‌ برفكنده‌ سپر

شمر و عبدالله‌ زياد لعين‌روحشان‌ جفت‌ باد با نفرين‌

بركشيدند تيغ‌ بي‌ آزرم‌نز خدا ترس‌ و نه‌ ز مردم‌ شرم‌

سرش‌ از تن‌ به‌ تيغ‌ ببريدندواندر آن‌ فعل‌ سود مي‌ديدند

سپس‌ ورود خاندان‌ را به‌ شام‌ بيان‌ مي‌كند:

عمرو عاص‌ و يزيد و ابن‌ زيادهمچو قوم‌ ثمود، صالح‌ و عاد

برجفا كرده‌ آن‌ سگان‌ اصراررفته‌ از حقد بر ره‌ انكار

كرده‌ دوزخ‌ براي‌ خويش‌ معدبو الحكم‌ را گزيده‌ بر احمد

او كربلا را مي‌ستايد و نسيم‌ آن‌ جاي‌گاه‌ را بهشتي‌ مي‌داند و بر كشتگان‌ آن‌ مرثيه‌مي‌خواند:

حبذا كربلا و آن‌ تعظيم‌كز بهشت‌ آورد به‌ خلق‌ نسيم‌

و آن‌ تن‌ سربريده‌ در گل‌ و خاك‌و آن‌ عزيزان‌ به‌ تيغ‌ دل‌ها چاك‌...

تيغ‌ها لعل‌ گون‌ زخون‌ حسين‌چه‌ بود در جهان‌ بتر زين‌ شين‌

آل‌ ياسين‌ بداده‌ يكسر جان‌عاجز و خوار و بي‌كس‌ و عطشان‌

مصطفي‌ جامه‌ جمله‌ بدريده‌علي‌ از ديده‌ خون‌ بباريده‌

فاطمه‌ روي‌ را خراشيده‌خون‌ بباريده‌ بي‌ حد از ديده‌

حسن‌ از زخم‌ كرده‌ سينه‌ كبودزينب‌ از ديده‌ها برانده‌ دو رود

شهر بانوي‌ پير گشته‌ حزين‌علي‌ الاصغر آن‌ دو رخ‌ پر چين‌...حكايتي‌ از نسيم‌ كربلا مي‌آورد و در پايان‌ مي‌گويد:

آن‌كه‌ را عمرو عاص‌ باشد پيريايزيد پليد باشد مير

مستحق‌ عذاب‌ و نفرين‌ است‌بد ره‌ و بد فعال‌ و بد دين‌ است‌

لعنت‌ دادگر برآن‌كس‌ بادكه‌ مر او را كند به‌ نيكي‌ ياد

اما سنايي‌ در كليات‌ خويش‌ نيز، از اين‌ رويداد بارها ياد كرده‌ است‌.

در كوي‌ِ دين‌، نبايد شادي‌ كرد، زيرا:

خرمي‌ چون‌ باشد اندر كوي‌ دين‌ كز بهر ملك‌خون‌ روان‌ كردند از حلق‌ حسين‌ در كربلا

و هركسي‌ نيز نبايد از امام‌ حسين‌ (ع) ياد كند. كسي‌ كه‌ از او ياد مي‌كند، بايست‌ از خودمنقطع‌ باشد، به‌ خويشتن‌ و تعلقات‌ نفساني‌ وابسته‌ نباشد. از اين‌ روي‌ سنايي‌ خطاب‌ به‌خود مي‌گويد:

چون‌ سنايي‌ ز خود نه‌ منقطعي‌چه‌ حكايت‌ كني‌ ز حال‌ حسين‌

آري‌، امام‌ حسين‌ (ع) همچون‌ دين‌ است‌، آرزو، مانند خوك‌ و سگ‌. اما كسي‌ كه‌ نفس‌پرست‌ است‌، هماره‌ حسين‌ِ دين‌ خويش‌ را تشنه‌ مي‌كشد:

دين‌ حسين‌ تست‌ آزو آرزو خوك‌ و سگ‌ است‌تشنه‌ اين‌ را مي‌كشي‌ و آن‌ هردو را مي‌پروري‌

بر يزيد و شمر ملعون‌ چون‌ همي‌ لعنت‌ كني‌چون‌ حسين‌ خويش‌ را شمر و يزيد ديگري‌

و اين‌ كشتگان‌ هماره‌ زنده‌ و جاويدانند:

سر برآر از گلشن‌ تحقيق‌ تا در كوي‌ دين‌كشتگان‌ زنده‌ بيني‌ انجمن‌ در انجمن‌

در يكي‌ صف‌ كشتگان‌ بيني‌ به‌ تيغي‌ چون‌ حسين‌دردگر صف‌ خستگان‌ بيني‌ به‌ زهري‌ چون‌ حسن‌

و بهشت‌ را نيز به‌ دوستي‌ آنان‌ مي‌توان‌ يافت‌:

هشت‌ بستان‌ را كجا هرگز تواني‌ يافتن‌جز به‌ حب‌ حيدر و شبير و شبر داشتن‌

امام‌ حسين‌ (ع) شهيدي‌ يگانه‌ است‌، همان‌گونه‌ كه‌ مادرش‌ بانويي‌ يگانه‌ بود:

سراسر جمله‌ عالم‌ پر زنانندزني‌ چون‌ فاطمه‌ خيرالنسا كو

سراسر جمله‌ عالم‌ پر شهيداست‌شهيدي‌ چون‌ حسين‌ كربلا كو

سراسر جمله‌ عالم‌ پر امام‌ است‌امامي‌ چون‌ علي‌ موسي‌ الرضاكو

6. اين‌ نگاهي‌ گذرا بود بر نگرش‌ عارفان‌، و نخستين‌ آثار عرفاني‌ به‌ كربلا و عاشورا بود.ايرانيان‌ نه‌ به‌ پارسي‌، كه‌ به‌ زبان‌ عربي‌، بارها مرثيه‌ اهل‌بيت‌ سرودند و اين‌ بيانگر باورها وعلاقة‌ دروني‌شان‌ به‌ اهل‌بيت‌ است‌.

از عربي‌ سرايي‌ ايرانيان‌ در اين‌ رويداد سخني‌ گفتيم‌، بهتر است‌ با ابياتي‌ از يكي‌ ازايرانيان‌ كه‌ در نيمة‌ اول‌ قرن‌ پنجم‌ هجري‌ مي‌زيسته‌ است‌؛ يعني‌ ابوالحسن‌ مهيار بن‌مرزويه‌ كاتب‌ كه‌ به‌ دست‌ شريف‌ رضي‌ در سال‌ 394 هجري‌ قمري‌ اسلام‌ آورد، سخن‌ رافرجام‌ بخشيم‌:

اري‌ الدين‌ من‌ بعد يوم‌ «الحسين‌»عليلاً له‌ الموت‌ بالمرصد

سيعلم‌ من‌ «فاطم‌» خصمه‌باي‌ّ نكال‌ غدا يرتدي‌

و من‌ ساء «احمد» سبطه‌فباء بقتلك‌، ماذا يدي‌

فداوك‌ نفسي‌ و من‌ لي‌ بذاك‌ لوان‌ مولي‌ بعبد فدي‌

وليت‌ سبقت‌ فكنت‌ الشهيدامامك‌ يا صاحب‌ المشهد

انا العبد و الا كم‌ عقده‌اذا القول‌ بالقلب‌ لن‌ يعقد

و فيكم‌ ودادي‌ و ديني‌ معاًو ان‌ كان‌ في‌ «فارس‌» مولدي‌

خصمت‌ ضلالي‌ بكم‌ فاهتديت‌ولولاكم‌ لم‌ اكن‌ اهتدي‌

و ما فاتني‌ نصركم‌ باللسان‌اذا فاتني‌ نصركم‌ باليد

اين‌ حماسة‌ جاودان‌ و بزرگ‌، تا تاريخ‌ ادامه‌ دارد و با نگاهي‌ بر فرهنگ‌ و ادب‌ و تاريخ‌ وتفسير، پيروزِ ميدان‌ اين‌ نبرد را مي‌توان‌ آشكارا ديد.

 

+ نوشته شده توسط ساجده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 5:46 |
این یکی وبلاگ را گذاشته ام به امان خدا

+ نوشته شده توسط ساجده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 17:18 |

 

 

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟

دوره  ارزانیست

چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان....

ودروغ از همه چیز ارزانتر

آبرو قیمت یک تکه نان

وچه تخفیف بزرگی خوردست

قیمت هرانسان

+ نوشته شده توسط ساجده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 و ساعت 13:6 |
 

السلام ای ماه پنهان پشت استهلال ما

ما به دنبال تو می گردیم و تو دنبال ما

ماه پیدا ، ماه پنهان ، ماه روشن ، ماه گم

رؤیت این ماه یعنی نامة اعمال ما

خاصه این شبها که ابر و باد و باران با من است

خاصه این شبها که تعریفی ندارد حال ما

کاش در تقدیر ما باشد همه شبهای قدر

کاش حوّل حالنایی تر شود احوال ما

این سحرها در زلال ربنا گم می شویم

این سحرها آسمان گم می شود در بال ما

ما به استقبال ماه از خویش تا بیرون زدیم

ماه با پای خودش آمد به استقبال ما

گوشه چشمی به ما بنمای ای ابروهلال

تا همه خورشید گردد روزی امسال ما

+ نوشته شده توسط ساجده در دوشنبه دوم شهریور 1388 و ساعت 12:38 |
 

 

ای روزگار این رسم و این آیین نمی ماند

دنیا چنین غمگین و وهم آگین نمی ماند

گیرم گلی چیدند، اما بر لب دنیا

لبخند گل می ماند و گلچین نمی ماند

هرچند در ذهن درخت پیر، بعد از این

یادی به جز اندوه فروردین نمی ماند

هرچند در آیینه ها تصویر زیبایی

از انحنای رقصی آهنگین نمی ماند

هر چند در تنگ بلور سینه ی مردم

رنگی به غیر از ماهی خونین نمی ماند

هرچند یوسف گم شد و در کلبه ی یعقوب

حتی نشان از بوی بنیامین نمی ماند!

...اما به جادوی پر سیمرغ ها سوگند

این زخمهای کهنه بی تسکین نمی ماند

ماهی که می بینی فرو رفته ست در مرداب

بالا بلند است اینچنین پایین نمی ماند

ای مومنان! فکر بهشتی تازه تر باید

تزویرتان پشت نقاب دین نمی ماند

کندوی متروک زمین، خواب عسل دیدست

فرهاد هم اینگونه بی شیرین نمی ماند

خون رگ دست "امیر" از هر انارستان

می جوشد و در بند باغ فین نمی ماند

ای شاعر از پس کوچه های شعر خود برگرد

شهر تو در تسخیر آن و این نمی ماند

حتی اگر باران سنگ از آسمان بارد

این شهر لبریز گل و آیینه می ماند

مردی که درآیینه ها تکثیر خواهد شد

چندان به این دیوانه ی مسکین نمی ماند!

 

+ نوشته شده توسط ساجده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388 و ساعت 13:59 |
 

 

این روزها شاملو می خوانم !!!!

 

 

+ نوشته شده توسط ساجده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388 و ساعت 14:46 |
بنا بر احساس ضرروت دوباره از زمستان اخوان می گویم !

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

سرها در گریبان است.

کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را

نگه جز پیش پا را دید نتواند

که ره تاریک و لغزان است

وگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت

نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم

زچشم دوستان دور یا نزدیک

مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین

هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!

منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم

منم من سنگ تیپا خورده رنجور 

منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم

بیا بگشای در بگشای دلتنگم

حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد

تگرگی نیست مرگی نیست

صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگذارم

حسابت را کنار جام بگذارم

چه می گویی که بیگه شد سحر شد بامداد آمد

فریبت می دهد برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست

حریفا! گوش سرما برده است این یادگار سیلی سرد زمستان است

و قندیل سپهر تنگ میدان مرده یا زنده

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز شب با روز یکسان است

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

هوا دلگیر درها بسته سرها در گریبان دستها پنهان

نفس ها ابر دل ها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور آجین

زمین دلمرده سقف آسمان کوتاه

غبار آلوده مهروماه

.

.

زمستان است......


+ نوشته شده توسط ساجده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 و ساعت 15:2 |
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد

هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب

بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان

بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام

بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز

این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد

بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت

این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست

گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمعها بکشت

هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت

ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن

تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید

نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان

بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم

تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی

این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه

این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ طبع

این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست

هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

+ نوشته شده توسط ساجده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 و ساعت 23:16 |

فتح خرمشهر فتح خاك نيست، فتح ارزشهاي اسلامي است. خرمشهر شهر لاله هاي خونين است. خرمشهر را خدا آزاد كرد."رهبر کبير انقلاب اسلامی،حضرت امام خمينی (قدس سره)

... خرمشهر دروازه‌ای در زمین دارد و دروازه‌ای دیگر در آسمان و تو در جست و جوی دروازه‌ی آسمانی شهر هستی كه به كربلا باز شده است و جز مردترین مردان را به آن راه نداده‌اند. جنگ بر پا شده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به كربلا باز شود.

شقایق‌ها پژمرده می‌شوند، اما عشق و زیبایی ماندگار است...

و به‌راستی آیا زیباتر از این راهی وجود داشت كه خداوند از آن طریق، بهترین بندگان خویش را برگزیند؟ مجاهدان این تقرب را به بهای چشم فرو بستن بر تعلق حیات خریده‌اند و مگر آن متاع ارزشمند را جز به بهایی چنین گران می‌توان خرید؟

خرمشهر شقایقی خون‌رنگ است كه داغ جنگ بر سینه دارد... داغ شهادت. ویرانه‌های شهر را قفسی درهم‌شكسته بدان كه راه به آزادی پرندگانِ روح گشوده است تا بال در فضای شهر آسمانی خرمشهر باز كنند. زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است...

خرمشهر از همان آغاز خونین‌شهر شده بود. خرمشهر خونین‌شهر شده بود تا طلعت حقیقت از افق غربت و مظلومیت رزم‌آوران و بسیجیانِ غرقه‌درخون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر این آفاق می‌توان نگریست؟ آنان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیكرهاشان زیر شنی تانك‌های شیطان تكه‌تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پیوست. اما... راز خون آشكار شد.

آنان را كه از مرگ می‌ترسند از كربلا می‌رانند. مردانِ مرد، جنگاوران عرصه‌ی جهادند كه راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه‌ی آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب كرده‌اند تا فتوت آشكار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد. و مؤ‌انسان حقیقت آنانند كه ره به سرچشمه‌ی فنا جُسته‌اند.

آنان را كه از مرگ می‌ترسند از كربلا می‌رانند. وقتی كار آن‌همه دشوار شد كه ماندن در خرمشهر معنای شهادت گرفت، هنگام آن بود كه شبی عاشورایی بر پا شود و كربلاییان پای در آزمونی دشوار بگذارند...

ای شهید، ای آن كه بر كرانه‌ی ازلی و ابدی وجود بر نشسته‌ای، دستی بر آر و ما قبرستان‌نشینانِ عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون كش.

شهر زمینی خرمشهر در دست دشمن افتاد، اما شهر آسمانی همچنان در تسخیر شهدا باقی ماند. از باطن این ویرانی‌ها معارجی به رفیع‌ترین آسمان‌ها وجود داشت كه جز به چشم شهدا نمی‌آمد. خرمشهر مظهر همه‌ی تجاوز دشمن و مظهر همه‌ی استقامت ما بود و جنگ بر پا شد تا مردترین مردان در حسرت قافله‌ی كربلایی عشق نمانند. در پسِ این ویرانی‌ها معارجی به سال ٦١ هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن، امام عشق، حسین بن علی آغوش تشریف بر گشوده بود. هزاران سال بر عمر زمین گذشته بود و همواره جسم زمین فرسایش یافته بود تا روح آن آباد شود. «كل من علیها فان و یبقی وجه ربك ذوالجلال و الاكرام.»    سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی

+ نوشته شده توسط ساجده در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت 12:57 |

 

 

 

 

 

 

مي‌خواستم
         شعري براي جنگ بگويم
ديدم نمي‌شود
ديگر قلم زبان دلم نيست
گفتم:    
    بايد زمين گذاشت قلمها را 
ديگر سلاح سرد سخن كارساز نيست
بايد سلاح تيزتري برداشت
بايد براي جنگ 
         از لوله تفنگ بخوانم 
                 ـ با واژه فشنگ ـ
مي‌خواستم
         شعري براي جنگ بگويم
شعري براي شهر خودم ـ دزفول ـ
ديدم كه لفظ ناخوش موشك را 
بايد به كار برد
اما 
     موشك
       زيبايي كلام مرا مي‌كاست
گفتم كه بيت ناقص شعرم 
           از خانه‌هاي شهر كه بهتر نيست
بگذار شعر من هم 
           چون خانه‌هاي خاكي مردم 
                     خرد و خراب باشد و خون‌آلود
بايد كه شعر خاكي و خونين گفت
بايد كه شعر خشم بگويم
شعر فصيح فرياد
        ـ هر چند ناتمام ـ
گفتم:
در شهر ما
       ديوارها دوباره پر از عكس لاله‌هاست
اين جا
       وضعيت خطر گذرا نيست
آژير قرمز است كه مي‌نالد 
تنها ميان ساكت شبها 
            برخواب ناتمام جسدها
خفاشهاي وحشي دشمن 
            حتي ز نور روزنه بيزارند
بايد تمام پنجره‌ها را   
            با پرده‌هاي كور بپوشانيم
اين جا 
ديوار هم 
     ديگر پناه پشت كسي نيست
كاين گور ديگري است كه استاده است
                                 در انتظار شب
ديگر ستارگان را
                 حتي
                     هيچ اعتماد نيست
شايد ستاره‌ها 
          شبگردهاي دشمن ما باشند
اين جا 
       حتي
         از انفجار ماه تعجب نمي‌كنند
اين جا 
تنها ستارگان
            از برجهاي فاصله مي‌بينند 
            كه شب چقدر موقع منفوري است
اما اگر ستاره زبان مي‌داشت
چه شعرها كه از بد شب مي‌گفت، 
            گوياتر از زبان من گنگ 
آري
شب موقع بدي است
هر شب تمام ما
با چشمهاي زل‌زده مي‌بينيم
                عفريت مرگ را
كابوس آشناي شب كودكان شهر
هر شب لباس واقعه مي‌پوشد
اين‌جا
هر شام، خامشانه به خود گفته‌ايم: 
امشب
در خانه‌هاي خاكي خواب آلود
جيغ كدام مادر بيدار است 
             كه در گلو نيامده مي‌خشكد؟
اين جا 
گاهي سر بريده مردي را 
                 تنها
                     بايد ز بام دور بياريم
                          تا در ميان گور بخوابانيم 
يا سنگ و خاك و آهن خونين را 
وقتي به چنگ و ناخن خود مي‌كنيم،
در زير خاك گل شده مي‌بينيم: 
زن روي چرخ كوچك خياطي 
                خاموش مانده است
اين جا سپور هر صبح 
                    خاكستر عزيز كسي را 
                          همراه مي‌برد
اين جا براي ماندن
                   حتي هوا كم است
اين جا خبر هميشه فراوان است
اخبار بارهاي گل و سنگ 
                     بر قلبهاي كوچك 
                     در گورهاي تنگ
اما 
من از درون سينه خبر دارم 
از خانه‌هاي خونين 
از قصه عروسك خون‌آلود
از انفجار مغز سري كوچك 
                  بر بالشي كه مملو روياهاست
                  ـ رؤياي كودكانه شيرين ـ 
از آن شب سياه 
آن شب كه در غبار
مردي به روي جوي خيابان 
خم بود 
با چشمهاي سرخ و هراسان 
            دنبال دست ديگر خود مي‌گشت
باور كنيد 
من با دو چشم مات خودم ديدم 
كه كودكي ز ترس خطر تند مي‌دويد
                      اما سري نداشت
لختي دگر به روي زمين غلتيد 
و ساعتي دگر 
مردي خميده پشت و شتابان 
سر را به ترك بند دوچرخه 
                     سوي مزار كودك خود مي‌بُرد
چيزي درون سينه او كم بود...

 
اما 
اين شانه‌هاي گرد گرفته 
چه ساده و صبور 
        وقت وقوع فاجعه مي‌لرزند
اينان 
هرچند 
      بشكسته زانوان و كمرهاشان
استاده‌اند فاتح و نستوه 
                ـ بي هيچ خان و مان ـ 
در گوششان كلام امام است 
            ـ فتواي استقامت و ايثار ـ 
بر دوششان درفش قيام است 
باري 
اين حرفهاي داغ دلم را 
ديوار هم توان شنيدن نداشته است
آيا تو را توان شنيدن هست؟
ديوار!
ديوار سرد و سنگي سيار!
آيا رواست مرده بماني
دربند آن كه زنده بماني؟
نه!
بايد گلوي مادر خود را 
  از بانگ رود رود بسوزانيم 
تا بانگ رود رود نخشكيده است 
بايد سلاح تيزتري برداشت
ديگر سلاح سرد سخن
كارساز نيست 

+ نوشته شده توسط ساجده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 10:2 |

 

 

سال ها پیروی مذهب رندان کردم

تا به فتوای خرد حرص به زندان کردم

من به سرمنزل عنقا نه به خود بردم راه

قطع این مرحله با مرغ سلیمان کردم

سایه ای بر دل ریشم فکن ای سرو روان

که من این خانه به سودای تو ویران کردم

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون

می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

در خلاف آمده ِ عادت بطلب کام که من

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

نقش مستوری و مستی نه به دست من و توست

آنچه سلطان ازل گفت بکن آن کردم

دارم از لطف ازل جنّت فردوس طمع

گرچه دربانی میخانه فراوان کردم

این که پیرانه سرم صحبت یوسف بنواخت

اجر صبریست که در کلبه ی احزان کردم

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ

هرچه کردم همه از دولت قرآن کردم

حافظ

+ نوشته شده توسط ساجده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 11:0 |
<br/><a href="http://s3.tinypic.com/s3lys7.jpg" target="_blank">View Raw Image</a>     

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگ های سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
...خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
!خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
– خوش به حال دختر میخک – که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت، از آن می که می باید تهی است
!ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
!هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط ساجده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 13:48 |

 

 

دلم گرفته از این روزها ، دلم تنگ است

 میان ما و رسیدن ، هزار فرسنگ است

 مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست

 هزارعرصه برای پریدنم تنگ است

 اسیر خاکم و پرواز سرنوشتم بود

 فرو پریدن در خاک بودنم ننگ است

+ نوشته شده توسط ساجده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت 19:10 |

 

See full size image

 

 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت، 

                                                    سرها در گریبان است                                  

کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را .

نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،

که ره تاریک و لغزان است .

وگر دست محبت سوی کس یازی،

به اکراه آورد دست از بغل بیرون ،

 که سرما سخت سوزان است .

نفس کز گرمگاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک .

چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .

نفس کاینست ، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نردیک؟

مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!

هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آی ...

دمت گرم و سرت خوش باد !

سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای !

 

 

منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم .

منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور .

منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ناجور

 

نه از رومم، نه از زنگم ، همان بی رنگ بی رنگم .

بیا بگشای در ، بگشای، دلتنگم.

حریفا ! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.

تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدائی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگذارم.

حسابت را کنار جام بگذارم .

چه می گوئی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فریبت می دهد بر آسمان  این سرخی بعد از سحرگه نیست .

حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است .

و قندیل سپهر تنگ میدان . مرده یا زنده ،

به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است .

حریفا! رو چراغ باده  را بفروز شب با روز یکسان است .

 

سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان ، نفسها ابر ،

ددلها خسته و غمگین ،

درختان اسکلتهای بلور آجین ،

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،

غبار آلوده ، مهر و ماه ،

زمستان است .

+ نوشته شده توسط ساجده در شنبه نوزدهم بهمن 1387 و ساعت 13:14 |