تبليغاتX
دستور زبان عشق
ماه چون گویی آتشین از پشت افق ابرآلود بالا می آید .چمنزار در مه غلیظ خفته است . قورباغه ها میان نیزارهای سرسبز که پیوسته با هیجانی پنهان می لرزند فریاد می کشند .

گلهای آبی آهسته گلبرگ های خود را برای خفتن فرو می بندند . در سایه روشن شامگاهی ٬ درختان سرو با قد های برافراشته خود در کنار یکدیگر صف کشیده اند . کرم های شب تاب از میان علف ها به سوی بوته های گل می خزند .

جغد ها از خواب بیدار شده و بی صدا بالهای سنگین خود را در فضای تیره به حرکت درآورده اند . آسمان اندک اندک از نوری مبهم پرشده است .

از کناره افق زهره زیبا با اندام سپید خود سر بر می زند و از رسیدن موکب روز خبر می دهد:

کودکی یتیم بودم . از مال دنیا دو چشم فروزان داشتم که در آن ها اثر آرامش دل هویدا بود . با امید و آرزو رو به سوی مردم شهرهای بزرگ آوردم اما اینان به من اعتنایی نکردند ٬ زیرا به اندازه کافی زرنگم ندیدند .

بیست ساله بودم که آتشی در دلم شعله برافروخت . ناگهان حس کردم که همه زنان را زیبا می بینم و عاشق همه هستم . اما زن ها هیچ کدام عاشق من نشدند ٬ زیرا هیچ یک زیبایم نیافتند .

با آنکه نه وطنی داشتم و نه شاهی رو به سوی میدان جنگ آوردم تا در آنجا بمیرم . اما مرگ مرا نپسندید و به سراغم نیامد .

حالا دیگر نمی دانم در این دنیا چه کار دارم و چه باید بکنم . نمی دانم زودتر یا دیرتر از آنچه باید به دنیا آمده ام . فقط می دانم که غم دلم خیلی زیاد است . لااقل شما از دعایی برای من مضایقه نکنید ! 

 

                                                                لامارتین

+ نوشته شده توسط ساجده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 20:55 |

وقتی آن دو در ساحل تقریبا خالی از جمعیت قدم می زدند ٬ درخشش نور غروب پشت پرده ای از مه محو شده بود .

" من هرگز زن ها را درک نخواهم کرد . "

" واقعا می خواهی زن ها را درک کنی ؟"

" بله ٬ می خواهم . به راستی می خواهم . "

" بسیار خوب ."

زن در گوش مرد نجوا کرد . درک و شناخت ٬ چون تکه های شیشه ای شکسته در چشم مرد متبلور شد .

مرد فریاد زنان در دل شب دوید.

 

                                                                           رز پارسونز

+ نوشته شده توسط ساجده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:9 |
 

زن در باغ ایستاده بود که دید مرد به طرفش می دود .

" تینا ! گل من ! عشق بزرگ زندگی من ! "

" اوه تام ! "

"تینا ٬ گل من! "

" اوه٬ تام ! من هم تو رو دوست دارم !"

تام به زن رسید ٬ به زانو افتاد و به سرعت او را کنار زد .

" گل من ! تو روی گل سرخ برنده جایزه من ایستاده ای !"

 

                                                                                               هوپ ای تورس

+ نوشته شده توسط ساجده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 8:35 |
در زیر باران جاده روستایی جورجیا درست دیده نمی شد . جودی که وانت دزدی را می راند ناگهان ترمز کرد و مسافری که روپوش سفید به تن داشت نفس زنان سوار وانت شد :"اتومبیلم خراب شده !"

"دکتری؟"

"آره"

جودی ٬ دیوانه جنایتکاری که تازه از آسایشگاه روانی فرار کرده بود پرسید :" توی آسایشگاه کار می کنی ؟"

ویلیام ٬ قاتلی که تازه از زندان فرار کرده بود به دروغ گفت :" بله "

          

                                                      دولورس روپ

+ نوشته شده توسط ساجده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:48 |
 

بنالم من بنالم تا سحرگاه

بنالم همچو یوسف در ته چاه

بنالم تا خدا را خوش بیاید

که یوسف را رساند بر زلیخا

+ نوشته شده توسط ساجده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 22:44 |
 

هر چند که بر پیکر ما تاخته اید

از جمجمه های ما بنا ساخته اید

هر چند ز خون پهلوانان امروز

دیریست به ضرب سکه پرداخته اید

هر چند که از رگ رگ ببریده ما

زنجیر طلا به گردن آویخته اید

هر چند که در باغ شقایق هامان

چونان علف هرز قد افراخته اید

غم نیست اگر به اشک ما طعنه زنید

تاریخ قبیله را چو نشناخته اید

اما به همان که رفت و نامد خبرش

سوگند که ای قوم هبل باخته اید

 

                                            " سپهر "

+ نوشته شده توسط ساجده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:48 |
خلیفه نیستی

سلطان هم

فقط امام اول مظلومانی

وجای پنج سال

می شد که پنجاه سال حاکم باشی

می شد که شامات را

چون دندانی کند و پراکند

که سهم بچه های ابوسفیان باشد

و در امارت کوفه

کاری هم به" ابن ملجم" و "قطام" داد

می شد هر سال

به هند و پاریس

به چین و ماچین دعوت شد

سلطان روم

 به افتخار حضورت برپا کند

چیزی شبیه همین ضیافت های شام

در تالارهای آینه و مرمر

و پشت درهای بسته

می شد حسن و حسین را با خود همراه کرد

یکی مشاور اعظم

یکی وزیر خزانه داری کل

می شد کاری کرد

که جعده هم مشاورت امور بانوان را عهده دار باشد

یا کاره ای که زهر نریزد

یا نه

حکومت ایران هم می شد که سهم حسن باشد

حکومت عراق سهم حسین

حتی عقیل را می شد سه چهار سالی

با حقوق ارزی آن روز

به اندلس فرستاد

می شد محمد حنفیه

سفیر سازمان ملل باشد

مانند این پسرخاله ها

که تا هنوز و تا همیشه سفیرند!

می شد کنار رود فرات

کاخی سبز ساخت

برای تابستان سری به بغداد زد

بر بالای کوه ابوقبیس

کاخی سپید داشت

چیزی شبیه کاخ سعدآباد

شبیه کاخ ملک فهد

کاخی بلند تر از خانه خدا

می شد که بعد خود

به فکر پادشاهی فرزندان بود

مثل همین ملک حسین و ملک حسن

مثل همین حیدر علی اف

و اف بر این دنیا

می شد که امام علی بود و

با تمام جهان ارتباط داشت

مثل همین امام علی رحمانف

می شد با خانم رایس دست داد

می شد انبان خویش را پر کرد

از شیر مرغ و جان آدمیزاد

از وعده و وعید

و افطاری داد از بیت المال

و جامه های اطلس و ابریشم پوشید

با میمون و سگ بازی کرد

رقاصه های روم را دعوت کرد

با چشم بندی و آتش بازی

شب را به صبح رساند

در برج های دوبی سهمی داشت

در بازار بورس دستی....

نشست بالای تختی و

کلاهی از مروارید و زر بر سر گذاشت

یا دست کم

هر روز دست کم یک اسب پیش کش قبول کرد

یک شمشیر مرصع

که نام تو برآن حک شده باشد

- این تحفه ها از هند است

- این جامه ها از روم

- این فرش های ابریشمین از ایران

جشنی بگیر

بگو که شاعران قصیده بخوانند

شب را زود بخواب

که کاترینا و سونامی در راه است

برای کندن چاه

به بردگان سیاه فرمان بده

به شرکت های چند ملیتی

برای بردن نان فرصت نیست

این را به سازمان غله و نان بسپار!

این وقت شب

نشسته ای و به من لبخند می زنی

می دانم

این گونه شعرها خوب نیستند

اما مولای من!

آن کفش های وصله دار هم

مناسب پای حضرت حاکم نیست !

 

 

+ نوشته شده توسط ساجده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:24 |
پرنده گفت: این امکان ندارد ٬همه قلب دارند.

کرگدن گفت :کو کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم.

پرنده گفت ٬ خوب چون از قلبت استفاده نمی کنی ٬ قلبت را نمی بینی . ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت : نه ٬ من قلب نازک ندارم ٬من حتما یک قلب کلفت دارم .

پرنده گقت : نه تو حتما یک قلب نازک داری چون به جای اینکه پرنده را بترسانی ٬ به جای اینکه لگدش کنی ٬ به جای اینکه دهن گشادو گنده ات را باز کنی و آن را بخوری ٬ داری با او حرف می زنی .

کرگدن گفت : خوب این یعنی چی ؟

پرنده گفت: وقتی یک کرگدن پوست کلفت ٬ یک قلب نازک دارد یعنی چی ؟ یعنی اینکه می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت ک این ها که می گویی یعنی چی ؟

پرنده گفت :یعنی... بگذار روی پوست کلفت و قشنگت بنشینم...

کرگدن چیزی نگفت . یعنی داشت دنبال یک جمله مناسب می گشت . فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما پرنده پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید. اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت : اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری ؟

پرنده گفت : نه اسم این نیاز است ٬ من دارم به تو کمک می کنم و تو از اینکه نیازت برطرف می شود ٬ احساس خوبی داری . یعنی احساس رضایت می کنی ٬ اما دوست داشتن از این مهم تر است.

کرگدن نفهمید که پرنده چه می گوید .

روز ها گذشت ٬ روزها و ماهها و پرنده هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست و هر روز پشتش را می خاراند و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روزکرگدن به پرنده گفت : به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این که پرنده ای پشتش را می خاراند ٬ احساس خوبی دارد ٬برای یک کرگدن کافی است؟

پرنده گفت : نه کافی نیست.

کرگدن گفت : درست است کافی نیست ٬ چون من حس می کنم چیزهای دیگر ی هم دوست دارم. راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

پرنده چرخی زد و پرواز کرد و آواز خواند ٬ جلو ی چشم های کرگدن .

کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد . اما سیر نشد . کرگدن می خواست همین طور تماشا کند . با خودش گفت : این صحنه قشنگترین صحنه دنیاست و این پرنده قشنگترین پرنده دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین . وقتی کرگدن به اینجا رسید ٬ احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت : پرنده ٬ پرنده عزیزم من قلبم را دیدم . همان قلب نازکم را که می گفتی  ٬ اما قلبم از چشمم افتاد ٬ حالا چه کار کنم؟

پرنده برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمدو روی سر شنشست و گفت : غصه نخور دوست عزیز ٬ تو یک عالم از این قلب های نازک داری.

کرگدن گفت : راستی این که کرگدنی دوست دارد پرنده ای را تماشا کند و وقتی تماشایش می کند ٬ قلبش از چشمش می افتد ٬ یعنی چه ؟

پرنده گفت یعنی اینکه کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت : عاشق یعنی چه ؟

پرنده گفت : یعنی کسی که قلبش از چشمش می چکد . کرگدن باز هم منظور پرنده را نفهمید. اما دوست داشت پرنده باز هم حرف بزند ٬ باز هم پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمش بیفتد.

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمش بریزد ٬ یک روز حتما قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت :

من که اصلا قلب نداشتم ٬ حالا که پرنده به من قلب داد ٬ چه عیبی دارد٬بگذار تمام قلبم را برای او بریزم.

+ نوشته شده توسط ساجده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 18:17 |
نمازی

که رو به سوی تو نیست

هفده تازیانه تکرار است

برای خم شدن بیهودگی

گرده های آن روی سکه

شکم های برآمده.....

بازی ست

ورزش صبحگاهی

که گهگاهی به اشتباهی

لب ها می جنبند

دندان ها می جوند!

+ نوشته شده توسط ساجده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:27 |
ها... ای هیشه آشنایم !دوستت دارم                              ای آشنا با لحظه هایم !دوستت دارم

غمگین تر از فوج قناری های بی وقفه                               اکنون که می خوانی برایم دوستت دارم

وقتی جوانمردانه تر از هر چه مردانند                                بانو! می آیی پا به پایم دوستت دارم

یا بر فراز ابرها ٬یا در فرود خاک٬                                       با این همه ٬ درهر کجایم دوستت دارم

تو کوچه ای بی انتها ٬ من عابری سرسخت                      وقت عبور از تو ٬نوایم:"دوستت دارم"

ای کوه ! وقتی با تو هم آواز می گردم                                این است پژواک صدایم:" دوستت دارم"

 

                                                                                            شعر از : سهیل محمودی

+ نوشته شده توسط ساجده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 15:20 |
خداوندا٬ خداوندا

تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه زجری میکشد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لغزد

همه گویند:

عجب این طفل خندان است!

عجب این طفل شکران است!

ولی یاران نمی دانند که من

دریایی از دردم

به ظاهر که چه می خندم

ولی اندر سکوتم

تلخ٬

می گریم.

+ نوشته شده توسط ساجده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:1 |
از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

گرچه آدم زنده بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده توسط ساجده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:52 |
دل های بزرگ و احساس های بلند ٬ عشق های زیبا و پر شکوه می آفرینند.

به سه چیز تکیه نکن: غرور دروغ و عشق.آدم با غرور می تازد٬ با دروغ می بازد و با عشق می میرد.

دعا هرگز جانشین وظیفه نمی شود.

پذیرفتن آنچه را که پذیرفتنی نیست مومن شدن عین خریت است

مجهول ماندن رنج بزرگ روح آدمی است.

 

+ نوشته شده توسط ساجده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:28 |
دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟

عاشقم

با من ازدواج می کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمال کاغذی!

تو چقدر ساده ای

خوش خیال کاغذی!

توی ازدواج ما

تو مچاله می شوی

چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی

پس برو و بی خیال باش!

عاشقی کجاست!

تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذی دلش شکست

گوشه ای کنار جعبه اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خون درد

آخرش٬ دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او

با تمام دستمال های کاغذی

فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه های اشک کاشت

 

+ نوشته شده توسط ساجده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 16:17 |
کوه پرسید ز رود ٬

زیر این سقف کبود

راز ماندن در چیست؟         گفت : در رفتن من

کوه پرسید : و من ؟           گفت : در ماندن تو

بلبلی گفت : و من ؟

خنده ای کردو گفت :           درغزلخوانی تو

آه از آن آبادی

که در آن کوه رود ٬

رود ٬ مرداب شود٬

و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد ٬

و نخواند دیگر٬

من و تو ٬ بلبل و کوه و رودیم

راز ماندن جز ٬

در خواندن من٬ماندن تو٬ رفتن یاران سفر کرده مان نیست ٬ بدان !

+ نوشته شده توسط ساجده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:37 |
قطار می رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود 

 

و من چقدر ساده ام

که سال های سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام

و هم چنان

به نرده های ایستگاه رفته

تکیه داده ام!

+ نوشته شده توسط ساجده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:22 |
این منم در آینه٬ یا تویی برابرم؟                             ای ضمیر مشترک ٬ ای خود فراترم

در من این غریبه کیست؟ باورم نمی شود                خوب می شناسمت٬ در خودم که بنگرم

این تویی٬ خود تویی٬ در پس نقاب من                   ای مسیح مهربان ٬ زیر نام قیصرم

ای فزونتر از زمان ٬ دور پادشاهی ام !                      ای فراتر از زمین ٬ مرزهای کشورم

نقطه نقطه٬خط به خط ٬صفحه صفحه ٬برگ برگ       خط رد پای توست٬ سطر سطر دفترم

قوم و خویش من همه از قبیله غمند                      عشق خواهر من است ٬ دردهم برادرم

سال ها دویده ام از پی خودم ولی                         تا به خود رسیده ام دیده ام که دیگرم

در به در به هر طرف ٬ بی نشان و بی هدف             گمشده چو کودکی در هوای مادرم

از هزار آینه توبه تو گذشته ام                                می روم که خویش را با خودم بیاورم

با خودم چه کرده ام؟من چگونه گم شدم؟               باز می رسم به خود ٬ از خودم که بگذرم؟

دیگران اگر که خوب ٬ یا خدانکرده بد                        خوب ٬ من چه کرده ام ؟شاعرم که شاعرم!

راستی چه کرده ام؟ شاعری که کار نیست             کار چیز دیگری است٬ من به فکر دیگرم!

+ نوشته شده توسط ساجده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:15 |
سنگینی باری که خدا بر دوش ما می گذاردآن قدر نیست که کمرمان را خرد کند آن قدر است که ما را برای دعا به زانو دراورد.
+ نوشته شده توسط ساجده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 12:48 |
دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد؟

می توان آیا به دریا حکم کرد

که دلت را یادی از ساحل مباد؟

موج را آیا توان فرمود :ایست!

باد را فرمود: باید ایستاد؟

 آنکه دستور زبان عشق را

بی گزاره در نهاد ما نهاد

خوب می دانست تیغ تیز را

در کف مستی نمی بایست داد

+ نوشته شده توسط ساجده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:12 |
چند نکته و بس:

آزادی معبود من است٬به خاطر آزادی هر خطری بی خطر ٬ هر زندانی رهایی٬ هر جهادی آسودگی و هر مرگی حیات است.

آن چه آدمی می جوید در جست و جوی آدمی است. تلفن در پی بل بود.

جایی که راه نیست خدا راه می گشاید.

بعضی فکر می کنندمنصفانه نیست که خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است ٬ بعضی دیگر خدا را ستایش می کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است.

+ نوشته شده توسط ساجده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:2 |