من چون کویری تشنه تنها خفته بودم
با روحی سرشاراز غرور افسرده بودم
دل داده خود بودم و مجنون خود نیز
می پژمریدم از درون چون برگ پاییز
باد صبا پندم بدادو عبرتم گفت
با من حدیث لیلی و شیرین همی گفت
گفتش به من باش ای کویرم همچو فرهاد
بر دل بزن تیشه که این تیشه شود یاد
گفتش به من باش ای کویرم همچو مجنون
باشد که در دیوانگی این دل شود خون
حرفش نمی دانم چرا بر دل اثر کرد
حرفش نمی دانم چرا دل پرشرر کرد
تیشه زدم بر قلب سنگ خودپسندم
شاید به امیدی که دل بر یار بندم
باور نمی کردم کزم رودی بروید
باور نمی کردم که غم از دل بشوید
باور نمی کردم ولی شد بوستانی
این جان که بودش در درون عشقی نهانی



فاطمه ، فاطمه است.
