تبليغاتX
دستور زبان عشق
                                                

 

نه فقط بنده به ذات ازلی می نازد

 

ناشر حکم ولایت به ولی می نازد

 

گر بنازد به علی شیعه ندارد عجبی

 

عجب اینجاست خدا هم به علی می نازد

 

+ نوشته شده توسط ساجده در شنبه سی ام شهریور 1387 و ساعت 14:50 |
+ نوشته شده توسط ساجده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 و ساعت 12:32 |

ساعت سه بار زد به سرم

 

           دنگ دنگ دنگ

 

یک مرد یک فرشته نه یک تکه قلب سنگ

 

که روبه روی قصه من ایستاده بود

 

با یک نگاه خسته و یک خنده قشنگ

 

می گفت عاشقم شده بودی

 

           دفاع کن

 

با سرنوشت تلخ خودت عشق من بجنگ

 

می گفت پشت این همه در هیچ چیز نیست

 

جز سرنوشت ، مرگ ، غروبی سیاهرنگ

 

من ایستاده بودم و هی زنگ می زدم

 

در آن زمان مرده که می رفت بی درنگ

 

ساعت سه بار زد به سرم

 

          عاشقش شدم

 

رنگ سیاه صحنه خالی صدای زنگ

 

بازی تمام بود برای تو و من

 

ویک قلب زنگ خورده و حالا سه تا فشنگ

 

در دستهای  خسته من تیر می کشد

 

من را ببخش دست خودم

 

          بنگ بنگ بنگ

+ نوشته شده توسط ساجده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 و ساعت 18:6 |

در این زمانه هیچ کس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

 

همین دمی که رفت و بازدم شد

نفس-نفس ، نفس-نفس خودش نیست

 

همین هوا که عین عشق پاک است

گره که خورد با هوس خودش نیست

 

خدای ما اگر که در خود ماست

کسی که بی خداست پس خودش نیست

 

دلی که گرد خویش می تند تار

اگرچه قدر یک مگس خودش نیست

 

مگس به هر کجا به جز مگس نیست

ولی عقاب در قفس خودش نیست

 

تو ای من ای عقاب بسته بالم

اگرچه بر تو راه پیش و پس نیست

 

تو دست کم کمی شبیه خود باش

در این جهان که هیچ کس خودش نیست

 

تمام درد ما همین خود ماست

تمام شد ، همین و بس خودش نیست

+ نوشته شده توسط ساجده در شنبه شانزدهم شهریور 1387 و ساعت 12:46 |

ماه رمضان شد می و میخانه برافتاد

 

عیش و طرب و باده به وقت سحر افتاد

 

افطار به می کرد برم پیر خرابات

 

گفتم که تو را روزه به برگ و ثمر افتاد

 

با باده وضو گیر که در مذهب رندان

 

در حضرت حق این عملت بارور افتاد

 

 

استشمام عطر خوشبوی رمضان از پنجره ملکوتی شعبان گوارای وجودتان باد

 

 

+ نوشته شده توسط ساجده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 و ساعت 17:37 |

اول آبی بود این دل آخر اما زرد شد

آفتابی بود ابری شد سیاه و زرد شد

 

آفتابی بود ابری شد ولی باران نداشت

رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد

 

صاف بود و ساده و شفاف عین آینه

آه این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟

 

هرچه با مقصود خود نزدیکتر می شد ، نشد

هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد شد

 

هرچه روزی آرمان پنداشت ، حرمان شد همه

هرچه می پنداشت درمان است عین درد شد

 

درد اگر مرد است با دل راست رویارو شود

پس چرا از پشت سرخنجر زد و نامرد شد؟

 

سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل

یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد

 

بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان

ناگهان این اتفاق افتاد : زوجی فرد شد

 

بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر

عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد

 

کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل

تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد

 

+ نوشته شده توسط ساجده در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 19:9 |